کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

کسی برایم قهوه بریزد،
کسی که فال مرا می‌داند،
کسی که حال مرا می‌فهمد،
و قصه بگوید برایم
هزااااااار و یـــــــــــــــک بار ..

تا از سرم بپرد این خواب
که هزاااااااااار سال است نمی‌گذارد
تو را برای یک بار هم که شده ببینم ..

 

کامران رسول زاده

مورخ ۱۳٩٤/۳/۳٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()

 

 

خیلی وقت نبود که می‌شناختمش؛

مشتری هرازگاهی بود.

چند وقت یکبار پیداش می‌شد و بیش‌تر وقت‌ش را توی کافه می‌گذراند

چند کتاب می‌خریدُ هما‌ن‌جا توی کافه می‌نشست و می‌خواند.

قیافه سرد و عبوسی داشت

نگاهی بی‌تفاوت و رو به جلو و مات؛

آدمی نبود که توی چشم باشد

از آن‌ها که ممکن است همان لحظه‌ی اول

از یادت برود.

حرف که می‌زد لب‌های‌ش هم به زور حرکت می‌کردند.

کتاب‌های خوبی ‌می‌خواند اما

اغلب داستان کوتاه.

گوشه کتاب‌ها یادداشت می‌نوشت با مدادی که همیشه دست‌ش بود

چندباری سعی کردم از کنارش که رد می‌شوم یادداشت‌هاش را بخوانم

آخرین باری که سرک کشیدم نوشته بود

"کتاب‌فروش زیادی بلند فکر می‌کند"

از آن به بعد هروقت که می‌آمد

صدای موزیک را بلندتر می‌کردم

 

 

مورخ ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()

 

 

از آن آدم‌هایی‌ست که به حضورش نمی‌شود بی‌تفاوت ماند

که حتی سکو‌تش هم دیده می‌شود وقتِ خواندن سهراب

یا بی‌قراری‌ش پای ترانه‌های رستاک.

بی‌تکلف است

بی ادا

و راحت.

نه در قید القاب غریبه‌ی " آقای..." "خانم..." پشت‌بند اسم‌هاست

نه جمع می‌بندد آدم‌های مفرد را.

وقت حرف زدن نه زمین

که به چشم‌هات نگاه می‌کند

- زل نمی‌زند, نگاه می‌کند-

گمان‌م برای این‌که بداند حرفای‌ش را فهمیده‌ای یا نه

که خودش می‌داند لابد هر کلمه از حرف‌هاش زمان می‌خواهد تا فهم شود.

ظاهرش هم مثل حرف‌هاش عجیب است

- مثل صادق هدایت مثلن-

کلاه‌ش, نوع نگاه‌ش, طرز راه رفتن و حرف زدن‌ش و حتی‌تر سیبیل‌هاش.

فقط از لحن کلمات‌ش می‌شود احساس‌ش را فهمید

که صورت‌ش بی‌تغییر است و چشم‌هاش غیر قابل نفوذ

-تلخی قهوه هم حتی ذره‌ای چروک نمی‌اندازد گوشه‌ی لب‌ها و پای چشم‌هاش-

 

وقتِ رفتن هیچ‌وقت نمی‌گوید

خداحافظ

 

 

 

مورخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()

 

 

 

هیچ‌‌وقت برای خرید کتاب نمی‌آید.

به گفته‌ی خودش

دارکوب را به خاطر موسیقی و دم‌نوش‌هایش انتخاب کرده.

با روزنامه‌ی روز وارد می‌شود همیشه؛

حوالی ساعت ده-ده و نیم.

می‌گوید خلوتِ صبح‌های دارکوب جان می‌دهد برای روزنامه خواندن و دم‌نوش نوشیدن.

هر روز دو سه ساعتی مهمان دارکوب است و بعد می‌رود پی زندگی‌ش.

دیگر شده یکی از ملزومات دارکوب انگار,

با مشتری‌های دائمی سلام و احوال‌پرسی دارد.

گاهی که خبرهای خوب روزنامه‌اش تمام می‌شود یا از نشستن خسته

از پشت پیش‌خوان بلند می‌شود و چرخی می‌زند بین قفسه‌ها.

به جوان‌ترها کتاب معرفی می‌کند

با هم‌سن و سال‌هایش گپی می‌‌زند و

دست آخر اگر دارکوب شلوغ نباشد

کتابی بر‌می‌دارد و می‌دهد دستم و می‌گوید

بخوان برای‌م.

این آخری نادر ابراهیمی بود گمان‌م

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم.

یادم نیست چندبار تا به حال این کتاب را خوانده ام برای‌ش

-شاید به تعداد روزهایی که دل‌تنگ بوده-

اما می‌دان‌م

نه من از خواندن‌ش خسته می‌شوم

نه او از شنیدن‌ش دل‌زده.

هربار که خواندن کتاب تمام می شود

نگاه‌م می کند و می‌گوید

توی چشم‌های تو

دنبال جوانی می‌گردم که روزگاری

تمام آرزوی‌ش را ریخت پای رویاهای کاغذی‌اش.

و من

هر روز

توی نگاه او

عمری را می بینم

که چه مشتاق

در پی رویاهای کاغذی گذشت و لحظه‌ای پشیمان نبود.

مورخ ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()

 

 

بوی مهر که می‌پیچد توی دارکوب

حال و هوای این‌جا عوض می‌شود انگار

زنگوله‌ی دارکوب هم این روزها

دیلینگ دیلینگ‌ش صدای مهر و مدرسه می‌دهد.

سرعت می‌گیرد ساعت دارکوب

از هیجان بچه‌هایی که به شوق مدرسه

بیش‌تر از همیشه می‌آیند سراغ دفتر و مداد و کتاب و دارکوب؛

و من

چقدر عاشق پاییزم

عاشق پاییز‌های دارکوب‌ی.

همیشه عاشق بوی کتاب و دفترهای نو بودم

هنوز هم بوی کاغذهای تا نخورده‌ی کتاب‌ها مست‌م می‌کند،

کتاب‌های درسی جدید را که ورق می‌زنم

مرا یاد هیچ چیز نمی‌اندازند

نه آب بابا دارند

نه تصمیم کبری و

نه حتی پتروس فداکار

انگار سهم من و نسل ما

از روز و روزگار تمام شده باشد

انگار حذف‌مان کرده باشند از هرچه کتاب درسی.

 

مورخ ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()

 

 

 

لیست کتاب‌های‌ش را می‌گذارد روی میزم.

خسته‌ و کلافه از کار و گرمای این روزها

سرم را بالا نمی‌آورم.

همان‌طور که سیاهه‌ی سفارشات را تکمیل می‌کنم

می گویم می‌تواند"حیدربابایه سلام" شهریار را

بین شاعران معاصرِ قفسه‌های دیواری پیدا کند.

بعد از چند لحظه که همان‌جا می‌ایستد

سرم را بالا می‌آورم

و به نشانه سوال تکان می‌دهم.

دوباره برگه را می‌دهد دست‌م

و به اسم کتاب‌ها اشاره می‌کند.

تعجب را از چشم‌های‌م می‌خواند.

با اشاره حالی‌ام می‌کند ناشنواست.

تا قفسه‌های دیواری همراهی‌ش می‌کنم.

برای تشکر لبخندی تحویل‌م می‌دهد و

 با صدایی نامفهوم و اشاره‌هایی واضح

عذرخواهی می‌کند که مزاحم کارم شده.

شرمنده به چشم‌های‌ش نگاه می‌کنم و با حرکت آهسته‌ی لب‌ها

توضیح می‌دهم که کارم همین است

و برمی‌گردم پشت میزم.

چرخی می‌زند توی دارکوب.

می‌نشیند پشت پیشخوان و همراه مزمزه کردن شربت نعنا و لیمو

کتاب‌های انتخابی‌ش را ورق می‌زند.

غرق‌م در صدای آیدا و همراه‌ش زمزمه می‌کنم که متوجه نگاهش می‌شوم.

می‌پرسد چه می‌خوانم.

می‌گویم همراه آیدا سرکیسیان

اشعار شاملو را زمزمه می‌کنم از آلبوم "آفتاب‌های همیشه".

می‌گوید برای‌ش بنویس‌م.

می‌گوید لب‌خوانی‌اش خوب نیست.

هرچند صدای شیرین آیدا را نمی‌شود جا داد بین کلمات

اما حرف‌های شاملو را مینویسم برای‌ش:

" یله

بر نازکای چمن رها شده باشی,

پا در خنکای شوخ چشمه‌ای و

زنجره

زنجیره‌ی بلورین صدای‌ش را ببافد.

در تجردِ شب

واپسین وحشتِ جانت

نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد؛

غم سنگینت

تلخ‌ی ساقه‌ی علف‌ی که به دندان می‌فشری.

همچون حباب‌ی ناپایدار

تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی

و رویینه

به جادویی که اسفندیار.

مسیرِ سوزانِ شهاب‌ی

خطِ رحیل بر چشم‌ت زند

و ایمن‌تر کنج گمان‌ت

به خیالِ سستِ یک‌ی تلنگر

آبگینه‌ی عمرت خاموش

در هم شکند."

می‌خواند و نگاه‌‌م می‌کند و

انگار که توی چشم‌های من شنیده باشد صدای آیدا را,

می‌گوید شنیدنی‌ بود.

هرچند گوش‌هایش از نعمت شنیدن محروم است و لب‌خوانی‌اش ضعیف

اما حتم دارم

خودش هم خوب می‌داند

چشم‌خوانی‌اش حرف ندارد.

 

 

 

مورخ ۱۳٩٠/۳/٢٧ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()

 

 

 

 

پایم را که می‌گذارم داخل

صدای زنگوله تن‌م را می‌لرزاند.

انگار یک مشت خاطره

از روزهایی نه چندان دور

می‌خورد توی صورت‌م.

ریه‌هایم را پر می‌کنم از بوی کتاب.

عطر کتاب که می‌پیچد توی مغزم

تن‌م مورمور می‌شود از شوق.

این چند وقت که دور بودم از دارکوب

انگار اصلن نفس نکشیده‌ام.

این‌جا شادم

بیش از هر زمان دیگری.

همین‌ است که تا پا می‌گذارم بین قفسه‌ها

دل‌م می‌خواهد

برقص‌م اصلن

بین این دنیای کاغذی.

فرید فرجاد می‌گزارم و مست

می‌چرخ‌م دور دارکوب.

می‌روم پشت پیش‌خوان.

عطر پونه!

هووووم.

دل‌م هوای دم‌نوش پونه می‌کند.

برای رفتن نیامدم.

آمدم بگویم

من این‌جا زنده‌ترم انگار!

بین کتاب‌هایم

با دم‌نوش‌هایم

کنار تک‌تک مشتری‌ها.

آمدم بگویم

دارکوب راه افتاد دوباره مثل سابق.

آمدم بگویم

بفرمایید کتاب.

 

 

 

مورخ ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()

 

 

 

با دست پُر

با زحمت باز می‌کنم در را.

خریدهایم را می‌گذارم روی پیش‌خوان.

بو می‌کشم؛

بوی تازه‌گی

بوی خُنکی می‌دهد داردکوب.

چند روزی تعطیل کرده بودم تا

دستی به سر و رویش بکشم

و حالا آماده است؛

حالا که یک هفته بیشتر نمانده تا

سال, نو شود.

سالی که با گذشتش همه چیز کهنه می‌شود الا خودش.

هوا بوی بهار می‌دهد

بوی گل

بوی عیدی فرهاد را کم دارد

" بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تندِ ماهی دودی وسط سفره‌ی نو

بوی یاس جانمازِ ترمه‌ی مادربزرگ"

ترمه خوش رنگی را که مامان خریده برای دارکوب

پهن می‌کنم روی میز کوچکی که گذاشته‌ام کنار در.

هفت سین می‌چینم برای دارکوب.

سیب سرخ و

سرکه‌ی صبور و

سنجد گرم و

سماق خوش‌رنگ.

صدای جیرینگ جیرینگ سکه‌ها

می‌بردم به هفت سین کودکی‌هایم

که همیشه سر تقسیم آخرین سکه

دعوایم می‌شد با خواهرم و

بزرگی‌اش سکه را مال من می‌کرد.

یک خوشه گندم هم می‌گذارم کنارش تا پر برکت شود ثروت هفت سینَ‌م.

سبزه‌ی سبز و سنبل را که می‌گذارم

هفت سفره‌ام کامل می‌شود؛

به روی خودم نمی‌آورم که سیر سفید هشت می‌کند هفتِ هفت سینم را و

فکر می‌کنم چه فرقی می‌کند هشت باشد یا هفت.

تخم مرغ رنگی را جا می‌دهم بین سبزه‌ها و

قرآن جلد چرمم را می‌گذارم وسط سفره و

کنارش تنگ آبی که نارنج شناور در آن می‌چرخد به نیت چرخش زمین.

-دلم نمی‌آمد امسال ماهی قرمز نگیرم اما نارنج ایرانی‌تر است-

آینه را می‌گذارم بالای سفره

اما نگاهَ‌ش نمی‌کنم

آن دوتا چشمی را که زل زده به من تا ببیند

توان روبه‌رو شدن با خودم را دارم یا نه؛

می‌گذارم وقت سال تحویل چشم بدوزم در چشمش.

حافظ را که می‌آورم دلم می‌خواهد فالی بگیرم همان لحظه

" کنون که در چمن آمد گل از عدم به‌وجود

بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود"

به فال نیک می‌گیرم کلام شیرین حافظ را و می‌گذارمش کنار قرآن.

حالا دیگر فقط مانده عید, که بیاید.

شروع می‌کنم به روبان‌پیچی کتاب‌هایی

که قرار است به رسم هر سال عیدی بدهم.

قرعه‌ی عیدی امسال افتاد به 'چای با طعم خدا'ی عرفان نظرآهاری.

مشغول کارم

که یکی از حاجی‌فیروزهای سیه‌رو و سرخ جامه و دایره زنگی به دست

سرو کله‌اش پیدا می‌شود

و اجازه می‌خواهد برای ورود.

با سر تعارفش می‌کنم.

بین قفسه‌ها می‌چرخد و

به هر مشتری که می‌رسد با آن صدای زمخت برایش شیرین زبانی می‌کند

"ارباب خودم سامالا علیکم

ارباب خودم سرتو بالا کن

اراب خودم به من نگا کن

ارباب خودم لطفی به ما کن

ارباب خودم بز بز قندی

ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟"

وقت رفتن

یک کتاب و یکی از سکه‌های هفت‌سین دارکوب را هدیه‌اش می‌کنم.

می‌خندد و خدا بده برکتی می‌گوید و می‌رود.

و من منتظرم

منتظر رسیدن نوروز

تا نو کنم خودم را.

 

مورخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin