کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
 

 

 

 

حوالی ظهر است و دارکوب خلوت

که زنگوله را می‌زند و وارد می‌شود.

آشناست؛

آشنای آشنا که نه

هرازگاهی با مادرش به دارکوب می‌آید.

با فرم مدرسه است؛

روپوش سرمه‌ای با سرآستین‌های آبی و

کلاه و شالگردنی طوسی با راه‌های افقی قرمز که سفت دور دهانش پیچیده و

کوله‌ای که معلوم است دوبرابر وزنش است و

گونه‌هایی که سرما سرخشان کرده.

کلاس دوم یا سوم ابتدایی شاید.

همینطور که با چشم‌هایش بین قفسه‌ها کندوکاو می‌کند

کلاهش را در می‌آورد و موهای به هم ریخته‌اش را مرتب می‌کند و

سلام می‌دهد.

به کافه اشاره می‌کند و

خیلی جدی می‌پرسد:"من می‌تونم اینجا منتظر مامانم بمونم؟"

با لبخندی پهن جوابش می‌دهم:" البته که می‌تونی عزیزم."

انگار از لحن‌ام خوشش نیامده باشد نیمه اخمی می‌کند و تشکر

و می‌رود روی نزدیک‌ترین صندلی کافه می‌نشیند.

نه ترانه کارتون رضا یزدانی برایش جالب است

-که کارتون‌ها و قهرمان‌هایش متعلق به نسل او نیست-

نه نقاشی‌های خیالی که

با انگشتش روی پیشخوان بلوطی دارکوب می‌کشد

سرگرمش می‌کند.

مدام به ساعتش نگاه می‌کند و بی حوصله

بلند می‌شود تا چرخی بزند بین قفسه‌ها.

کمی که می‌گردد سردرگم

می‌پرسد:"خانوم برای رده سنی من کتاب ندارین؟"

می‌گویم:"کودکان؟"

با غیض جواب می‌دهد:"بله, رده سنی ب."

از آن بچه‌هایی‌ست که دوست ندارند کودکانه خطابشان کنی؛

نه از این‌ها که بزرگ‌تر از سنشان رفتار می‌کنندها, نه

رفتارش آقامنشانه است و احترام برانگیز.

چند کتاب نشانش می‌دهم اما هیچ‌کدام

به دلش نمی‌نشینند.

یهو چشمش می‌افتد به "نجوم به زبان ساده"ی مایر دگانی

که در ردیف علمی قفسه پشت سر من چیده شده

و فریاد می‌کشد:"بالاخره پیدات کردم!"

می‌خواهم بگویم این کتاب برایش سنگین است که

سرش را بالا می‌گیرد و از بالای عینکش فیلسوفانه نگاهم می‌کند و

می‌گوید:"بعد از دوره مقدماتی باید با این کتاب کار کنیم."

با خودم فکر می‌کنم چه فاصله عجیبی دارند این نسل‌های اخیر

با هم‌نسلی‌های من!

که سروکار ما با گالیور و سفرهایش به لی‌لی‌پوت بود و

مسافر کوچولو و گلدانش,

قهرمان بازی‌های زورو و رابین‌هود و

شنل قرمزی و کلوچه هایش و

ماجراجویی‌های هاکل‌بری‌فین و تام سایر,

و اسباب‌بازی‌هایمان

یا عروسک‌هایی با بدن‌های پارچه‌ای بود یا

شمشیرهای پلاستیکی

و یک دنیا خاطره از با هم بودن‌ها و با هم خندیدن‌ها و با هم بازی کردن‌ها؛

و دنیای امروزی‌ها پر از اسپایدرمن‌ها و روبوکاپ‌ها و بن‌تن‌ها و

اسباب‌بازی‌هایشان پلی استیشن و کامپیوتر و تلسکوپ

و خاطره‌شان برای آینده شاید

یک عالمه تنهایی.

در حالی که کتابش را زیر بغلش زده

روبروی قفسه یادگاری‌ها می‌ایستد و

کنجکاو می‌پرسد:"اینام فروشی‌ان؟"

برایش توضیح می‌دهم که این قفسه مخصوص یادگاری‌هایی‌ست

که مشتری‌های دارکوب هدیه می‌کنند.

دوباره برمی‌گردد به کافه و خودش را سرگرم می‌کند.

می‌پرسم:" حالا این آقا پسره خوش‌تیپ چیزی میل نداره؟"

کمی فکر می‌کند و می‌گوید:"یه لیوان شیر گرم لطفا!"

شیر را برایش می‌گذارم و تنها می‌گذارمش تا با مدادرنگی‌هایش

دنیای خلق کند روی کاغذ.

قبل از اینکه مادرش برسد

کتابش را حساب می‌کند و علی‌رغم اینکه زیربار نمی‌رود اما

قانعش می‌کنم که یک لیوان شیر را مهمان من باشد.

وقت رفتن نقاشی‌اش را می‌گذارد روی میزم و می‌گوید:" سحابی رُزت(گل سرخ)

رو از روی کتاب براتون کشیدم برای قفسه یادگاریا."

رنگهای قرمز و بنفش و نقاطی نورانی در زمینه‌ای سرمه‌ای

که جا خوش می‌کند توی قفسه سه ردیفه یادگاری‌ها.

و دارکوب می‌شود پاتوق یک هفته در میان منجم کوچولو 

هفته‌هایی که صبحی‌ست.

 

 

 

سین.صاد

 

 

 


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

 

 

خسته بودم.

خسته‌ی روزها!

خسته‌ام هنوز

بی‌حال و کرخت پا می‌کشم روی برفهایی که از کوبش لگدهای بسیار,چرک و سیاه شده‌اند.

حالم به هم می‌خورد از این همه سیاهی که نصیب این دانه‌های پاک شده

نصیب این دانه‌های پاک می‌شود.

کرکره برقی دارکوب را که می‌زنم

با صدای قیژ قیژ نکره‌ای باز می‌شود.

چقدر کثیف است شیشه‌های دارکوب.

دست می‌کشم روی عکس دارکوبی که ا.ل.ه.ا.م برایم خلقش کرده.

در را که باز می‌کنم

صدای دیلینگ دیلینگ زنگوله که زنگ می‌زند توی گوشم

گرد و خاک روی قفسه‌ها را که می‌بینم

و بوی کتاب که می‌پیچد توی مغزم

از خودم می‌پرسم

"کجا بودی این همه وقت؟"

 

"آمدم نبودی"هایتان رسید

دیگر خسته نیستم

برای شما

برای محبتتان

می‌نویسم اگر کلمات یاری کنند

تمامشان را گذاشته‌ام توی همان قفسه یادگاری‌های کنار پیشخوان

ببینم

کسی اینجا یک استکان دم‌نوش نعنا میل دارد؟

 

 


 
 

Design By : Pars Skin