کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
 

 

 

 

با دست پُر

با زحمت باز می‌کنم در را.

خریدهایم را می‌گذارم روی پیش‌خوان.

بو می‌کشم؛

بوی تازه‌گی

بوی خُنکی می‌دهد داردکوب.

چند روزی تعطیل کرده بودم تا

دستی به سر و رویش بکشم

و حالا آماده است؛

حالا که یک هفته بیشتر نمانده تا

سال, نو شود.

سالی که با گذشتش همه چیز کهنه می‌شود الا خودش.

هوا بوی بهار می‌دهد

بوی گل

بوی عیدی فرهاد را کم دارد

" بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تندِ ماهی دودی وسط سفره‌ی نو

بوی یاس جانمازِ ترمه‌ی مادربزرگ"

ترمه خوش رنگی را که مامان خریده برای دارکوب

پهن می‌کنم روی میز کوچکی که گذاشته‌ام کنار در.

هفت سین می‌چینم برای دارکوب.

سیب سرخ و

سرکه‌ی صبور و

سنجد گرم و

سماق خوش‌رنگ.

صدای جیرینگ جیرینگ سکه‌ها

می‌بردم به هفت سین کودکی‌هایم

که همیشه سر تقسیم آخرین سکه

دعوایم می‌شد با خواهرم و

بزرگی‌اش سکه را مال من می‌کرد.

یک خوشه گندم هم می‌گذارم کنارش تا پر برکت شود ثروت هفت سینَ‌م.

سبزه‌ی سبز و سنبل را که می‌گذارم

هفت سفره‌ام کامل می‌شود؛

به روی خودم نمی‌آورم که سیر سفید هشت می‌کند هفتِ هفت سینم را و

فکر می‌کنم چه فرقی می‌کند هشت باشد یا هفت.

تخم مرغ رنگی را جا می‌دهم بین سبزه‌ها و

قرآن جلد چرمم را می‌گذارم وسط سفره و

کنارش تنگ آبی که نارنج شناور در آن می‌چرخد به نیت چرخش زمین.

-دلم نمی‌آمد امسال ماهی قرمز نگیرم اما نارنج ایرانی‌تر است-

آینه را می‌گذارم بالای سفره

اما نگاهَ‌ش نمی‌کنم

آن دوتا چشمی را که زل زده به من تا ببیند

توان روبه‌رو شدن با خودم را دارم یا نه؛

می‌گذارم وقت سال تحویل چشم بدوزم در چشمش.

حافظ را که می‌آورم دلم می‌خواهد فالی بگیرم همان لحظه

" کنون که در چمن آمد گل از عدم به‌وجود

بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود"

به فال نیک می‌گیرم کلام شیرین حافظ را و می‌گذارمش کنار قرآن.

حالا دیگر فقط مانده عید, که بیاید.

شروع می‌کنم به روبان‌پیچی کتاب‌هایی

که قرار است به رسم هر سال عیدی بدهم.

قرعه‌ی عیدی امسال افتاد به 'چای با طعم خدا'ی عرفان نظرآهاری.

مشغول کارم

که یکی از حاجی‌فیروزهای سیه‌رو و سرخ جامه و دایره زنگی به دست

سرو کله‌اش پیدا می‌شود

و اجازه می‌خواهد برای ورود.

با سر تعارفش می‌کنم.

بین قفسه‌ها می‌چرخد و

به هر مشتری که می‌رسد با آن صدای زمخت برایش شیرین زبانی می‌کند

"ارباب خودم سامالا علیکم

ارباب خودم سرتو بالا کن

اراب خودم به من نگا کن

ارباب خودم لطفی به ما کن

ارباب خودم بز بز قندی

ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟"

وقت رفتن

یک کتاب و یکی از سکه‌های هفت‌سین دارکوب را هدیه‌اش می‌کنم.

می‌خندد و خدا بده برکتی می‌گوید و می‌رود.

و من منتظرم

منتظر رسیدن نوروز

تا نو کنم خودم را.

 


 
 

Design By : Pars Skin