کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
 

 

از آن آدم‌های پرادای افاده‌ای‌ست;

از آن‌ها که با دست‌هایشان حرف می‌زنند.

رفتارش پرطمطراق و تصنعی‌ست.

حرف که می‌زند از هر 10 کلمه 9تایش فارسی نیست.

با اینکه رفتارش آزارم می‌دهد اما

به دیدن هر هفته‌اش عادت کرده‌ام.

خیلی کم,تنها می‌آید;

هر دفعه با دوستی,آشنایی.

با دارکوب پز می‌دهد به دوستانش

                                             -با پاتوقش-

با یک Hi Hony بلند حضورش را اعلام می‌کند.

همیشه هم همراهش را معرفی می‌کند به من با ذکر نسبت و افتخارات فامیلی‌اش.

به محض ورود همراهش را سمت قفسه سه‌ردیفه‌ی یادگاری‌ها هدایت می‌کند و کلی از حس نهفته و nostalgic اش حرف می‌زند.

خوراکش کتاب‌های فمنیستی و جامعه‌شناسی است.

از آن روشنفکرنماهای دوآتشه.

کتاب جامعه باز کارل پوپر را بر می‌دارد و شکل و شمایلش را برانداز می‌‌کند.

همانطور هندزفری در گوش به طرفم می‌آید چیزی زمزمه می‌کند

                                                  -یکی از ترانه های بریتنی‌ست گمانم_

می‌گوید ترانه‌های دارکوب دِمُده است,برای عهد بوق

آدم depress-با لهجه American خوانده شود ترجیحا و البته stress شدید روی حرفp-می‌شود بس که این ترانه‌های old-fashioned را گوش می‌دهد.

از کتاب سوال می‌کند.

همیشه این کار را می‌کند.

برایش توضیح می‌دهم که جامعه باز نظرات منتقدانه پوپر راجع به افلاطون,هگل و کارل مارکس است که آن‌ها را دشمنان جامعه باز می‌داند

با خودش تکرار می‌کند

افلاطون,هگل,کارل مارکس:دشمنان جامعه باز.

بعد مهمانش را به سمت پیشخوان به نوشیدن یک cappuccinoی خوش‌طعم و خوش‌عطر دعوت می‌کند.

کمی که از پیشخوان دور می‌شوم شروع می‌کند به سخنرانی راجع به The Open Society and It's Enemies و نقد می‌کند Plato,Hegel و Marx را و همدردی می‌کند با پوپر که چه دشمنان سرسختی دارد این جامعه باز.

تنهایش می‌گذارم تا در دنیایش خوش باشد برای خودش.

و فرو می‌روم در دنیای خودم و دل می‌دهم به صدای گرم همایون شجریان

 

نه بسته‌ام به کس دل

                             نه بسته کس به " من " دل

                                                                 چو تخته‌پاره بر موج 

                                                                                           رها رها رها "من"

ز"من" هرآنکه او دور

                       چو دل به سینه نزدیک

                                                 به "من" هر آنکه نزدیک

                                                                                 از او جدا جدا "من"

ستاره‌ها نهفتم

                     در آسمان ابری

                                         دلم گرفت ای دوست 

                                                                   هوای گریه با "من"هوای گریه با"من"

 


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

 

شر و شور است!

سَری دارد پر سودا.

می‌آید و می‌خندد و شادی می‌آورد.

هر وقت می‌بینمش ناخودآگاه باز می‌شود صورتم و

لبخند می‌نشیند گوشه لبم.

دوستش دارم بس که پر انرژی‌ست

پر از زندگی.

همین که پا می‌گذراد داخل دارکوب

همزمان با دیلینگ دیلینگ زنگوله طلایی بالای در

سلام می کند;

سلامش هم شورانگیز است.

از همان قفسه اول انگشت سبابه‌اش را می‌گذارد روی کتابها و جلو می‌رود,

رد می‌شود از فلسفه و هنر و تاریخ و ادبیات و رمان

می‌ایستد روبروی قفسه دیواری

دست آخر هم رمانی برمی‌دارد.

رمان که نه داستان کوتاه

گمانم گوشواره تلخ آرمان آرین است.

این‌‌بار نمی‌گذارد شیر بریزم در قهوه‌اش.

طعم گس قهوه را با یک مشت اسمارتیز رنگی توی تنگ شیشه‌ای

که برای بچه های دارکوب گذاشته‌ام

شیرین می‌کند.

می‌نشند و باز می‌کند کتاب را.

هر یک کلمه که می‌خواند سرش را بلند می کند و حرفی می‌زند

از اتفاقاتی که برایش افتاده

کتاب‌هایی که خوانده

و آرزوهایش

گاهی هم همصدایی می‌کند با فرهاد و می‌زند زیر آواز

رستنی‌ها کم نیست

             " من "و" تو " کم بودیم

                       خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بوریم

گفتنی‌ها کم نیست

               " من "و" تو " کم گفتیم

                          مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم

فرهاد را که می‌خواند صدایش حزنی می‌گیرد که با ذاتش بی‌گانه است.

برای چند لحظه آن شیطنت,آن هیاهو محو می‌شود از مردمک شیطان چشم‌هایش;

بعد ناگهان دوباره آغاز می‌شود و

لبخند پهنی صورتش را پر می‌کند و

چشمانش می‌درخشد از برق زندگی.

قهوه‌اش که تمام می‌شود نوبت فال گرفتن است.

نه که خرافاتی باشد,نه

با این کارش می‌خندد به زندگی.

فال می‌گیرد

برای من,

برای خودش

و بعد با همان سرو صدایی که آمده بود

می‌رود و

دارکوب دوباره ساکت می‌شود.

خیره می‌مانم همیشه

به مسیر رفتنش.

 

 

 

*با نوشتن این پست دلم گرفت

 


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

 

آدم عجیبی است!

ساکت و متفکر با چشمانی که مجذوبت می‌کند.

اغلب روزهایش را اینجا سپری می‌کند.

آرام می‌آید طوری که گاهی حتی زنگوله بالای در هم صدا نمی‌کند.

خواستگاه‌اش قفسه کتابهای فلسفه است.

بعد از نگاهی اجمالی تاریخ فلسفه ویل دورانت را بر می‌دارد و با خواندن همان چند صفحه اول انتخابش می کند.

می‌آید پشت پیش‌خوان بلوطی دارکوب می‌نشیند.

با همان لبخند محجوب و شیرین همیشگی سلام می‌کند.

چاشنی کتاب‌خواندنش قهوه‌ایست

تلخ و غلیظ.

کم حرف می‌زند.

اگر هم چیزی بگوید یا در مورد کتابی است که می‌خواند و تشکر از طعم قهوه,

یا تعریف از صدای فرمان فتحعلیان که گاهی می‌پیچد در سکوت دارکوب.

نمی‌دانم به چه فکر می‌کند که ناگهان می‌پرسد:

"چرا کافه‌کتاب دارکوب؟"

تا پیش از این خودم هم فکر نکرده بودم چرا دارکوب؟

شاید چون خوشم می‌آید از واج‌آرایی "ک" های پشت سر هم;

با این حال دستپاچه می‌گویم:

"دارکوب,چون آدم‌های اینجا هم به برگ‌های کتاب نوک می‌زنند برای رسیدن به چیزی که در جستجویش هستند".

خنده اش می‌گیرد از استدلال سرهم‌بندی شده‌ام.

بازهم زل می‌زند به برگ‌های کتاب تازه‌اش و قهوه‌اش را مزمزه می‌کند.

نگاهش می‌کنم;

ساکت  است و متفکر.

می‌روم سراغ کتاب‌هایم و صلح ابدی را زمزمه می‌کنم با فتحعلیان

بخشایش دست" تو  "

          مرهم دل " من " شد

حرف شب و روز " من "

                 از عشق " تو " گفتن شد

آهنگ نگاه " تو "

                       شد زمزمه رو لبهام

ای عشق بخون با " من "

                             تو خلوت این شبهام

 

 

 

 

سین.صاد


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥
 

به نام یکتا خدا

 

به کافه‌کتاب مجازی دارکوب خوش آمدی

باشد که روزی افتتاح حقیقی‌اش را جشن بگیریم با هم

 

*اینجا پاتوق من و دوستانم خواهد شد

جایی که آرزوی داشتنش همیشه در سرم بوده


 
 
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
 

Design By : Pars Skin