کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

 

 

سرو کله‌اش درست وقتی پیدا می‌شود که باید.

درست وقتی که دوست داری حرف‌هایی بشنوی که دلگرمت کند;

که یادت بی‌اندازد خدا به یادت هست

                                                   دوستت دارد.

آرامش دارد حضورش.

آرامشی که تا پا می‌گذارد به دارکوب پر می‌کند فضا را.

-نوای دیلینگ دیلینگ زنگوله برای هر مشتری دارکوب متفاوت است

خیلی‌ها را از روی همین صدای مخصوص می‌شود شناخت-

دیلینگ دیلینگ زنگوله طلائی بالای در زنگ خاصی دارد موقع ورودش.

همیشه آماده است برای هدیه لبخند.

به خصوص اگر کودکی در دارکوب باشد.

از برق نگاهش و مشت‌مشت اسمارتیزهای تنگ شیشه‌ای که بهشان می‌دهد می‌شود فهمید عاشق بچه‌هاست.

بچه‌های دارکوب هم شیفته‌اش می‌شوند بس که روحش کودک است.

همین است که همیشه وقت رفتنشان دستی برای خداحافظی تکان می‌دهند برایش.

می‌پرسد:"بالاخره آمد این کتاب شفیعی کدکنی که منتظرش بودی؟"

با ذوق نشانش می‌دهم سفارش‌های تازه آمده را که "هزاره"هم بین آن‌هاست.

کتاب را برمی‌دارد و ورق می‌زند و می‌رود پشت پیشخوان.

یک دم‌نوش "گل‌گاوزبان"می‌ریزد برای خودش و می‌نشیند.

با ترانه‌های سنتی رستاک که ضرب می‌گیرد روی میز می‌گوید:"این آلبوم آخرشان چه غوغایی کرده"

و اشاره می‌کند به جمعیتی که پشت شیشه‌های دارکوب و روبروی مانیتور ایستاده‌اند و هنر نمایی رستاکی‌ها و صدای سازهایشان را یکجا نوش‌جان می‌کنند.

چند صفحه‌ای ورق می زند هزاره را و می پرسد:"بخرم این کتاب را؟"

می گویم بخر,شک نکن,عالیست.

شک نمی‌کند برش می‌دارد و می‌گوید کادوپیچش کنم به سلیقه خودم.

من هم سنگ تمام می‌گذارم از سلیقه‌ام.

برخلاف همیشه که چند ساعتی می‌ماند در دارکوب این بار کتاب را که حساب می‌کند با یک خداحافظی سرسری می‌رود.

هنوز نرفته که زنگ زنگوله می‌گوید دوباره برگشته.

کتاب را می‌گیرد طرفم.

متعجب نگاهش می‌کنم.

می‌پرسم:"پشیمان شدی؟"

می‌گوید:"برای شما گرفتم.خیلی دنبالش گشتم.فروشنده کلی تعریفش کرد."

خنده ام می گیرد.

تشکر می کنم از هدیه بی نظیرش که کلی هم دنبالش گشته.

کتاب را که باز می‌کنم هنوز رد آبی دستانش روی برگ‌های کتاب پیداست.

"آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین چرکین است"


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
 

 

آنقدر عبوس است

که حتی با دیدن خنده شیرین کودک 2ماه ای که با مادرش به دارکوب آمده هم

گره ابروهایش باز نمی شود.

استاد است گویا!

این را دانشجویانش که به دارکوب می آیند گفته‌اند.

استاد چه؟نمی دانم.

-برج بلندی که قرار است با ساخته شدنش دارکوب را از  نور خورشید محروم کند

حوصله‌ تحمل چنین آدمی را از من گرفته.-

همیشه با چند جلد کتاب وارد می شود:

صنایع ادبی و طنزپردازی و گمانم آخری ذهن و زبان حافظ بهاءالدین خرمشاهی است در دستش.

می‌پرسد ایرادی ندارد با کتاب وارد شود؟

می‌گویم می‌تواند کتاب‌هایش را روی پیش‌خوان بگذارد.

نه برای اینکه نباید با کتاب وارد دارکوب شد;

به این خاطر که راحت تر کتاب‌ها را ورق بزند.

می‌رود سراغ ردیف کتاب‌های ادبی.

جذبه یک استاد از سر رویش می‌بارد.

-از آنها که اگر 3جلسه غیبت داشته باشی و یک ربع تاخیر ظالمانه حذفت می‌کند-

کتابی برمی‌دارد و می‌نشیند روی صندلی.

هیچ‌وقت چیزی سفارش نمی‌دهد.

انگار فضای دارکوب معذبش می‌کند.

خیره به کتابم و ترانه برج یزدانی را زمزمه می کنم که با همان ابروهای درهم می پرسد:

شما خودت همه این کتاب‌ها را خوانده‌ای؟

لبخند می‌زنم -از یک استاد دانشگاه پرسیدن چنین سوالی بعید نیست؟-

"چه کسی می‌تواند این همه کتاب را خوانده باشد؟"

با کنایه می‌گوید "پس چطور مشتری هارا راهنمایی می کنی؟

مثلا همین کتاب که دست من است راجع به چیست؟"

-در دلم افسوسی می‌خورم به حال دانشجویان بی‌نوایش-

باز هم لبخند.

می‌گویم تا جایی که بتوانم اطلاعات جمع می‌کنم راجع به کتاب‌ها تا بتوانم نیاز مشتری را پاسخ دهم;

اما سوالش راجع به کتابی که در دست دارد را بی‌پاسخ می‌گذارم.

-نه که ندانم راجع به چیست نه میلی به دادن توضیح ندارم-

سری تکان می‌دهد

کتابش را حساب می‌کند و

می‌رود.

اصلا حوصله فکر کردن به این آدم از خودمتشکر را ندارم.

بی خیال هرچه مشتری;کودک می شوم باز و خیره به برج روبروی دارکوب نه خیلی بلند اما با یزدانی دم می گیرم

"دارن یه برجی می‌سازن

با ده‌هزارتا پنجره

می‌گن که قد برجشون

از آسمون بلندتره

برای ساختنش هزار

هزار درخت سر زدن

پرنده‌های بی درخت

از این حوالی پر زدن

می‌گن که این برج بلند

باعث افتخار ماست

حیف که کسی نمی‌دونه

خونه افتخار کجاست

باعث افتخار توئی

دختر توی کارخونه

که چرخ زنده موندنو

دستای تو می‌چرخونه

باعث افتخار توئی

سوپر پیر ژنده پوش

نه این ستون سنگی

لال بدون چشم و گوش

ستون آسمون خراش

سایه‌تو ننداز رو سرم

تو شب بی‌ستاره هم

من از تو آفتابی‌ترم

یه روز میاد که آدما

تو رو به هم نشون بدن

به ارتفاعت لقب

پایه آسمون بدن

اما خودت خوب می‌دونی

پایه نداره آسمون

اون که زمینی نمیشه

با حرف پوچ این و اون

پس مثل طبل صدا نکن

نگو بلند ترین منم

من واسه رسوا کردنت

حرف ا ز درختا می‌زنم

درختای مرده هنوز

خواب پرنده می‌بینن

پرنده‌های بی‌درخت

رو سیمای برق میشینن

به قد و قامتت نناز

آهای بلند بی‌خبر

درختا باز قد می‌کشن

حتی تو سایه تبر"


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
 

 

 

بعد از چند روز کسالت

دلم عجیب تنگ شده‌بود برای دارکوب.

با اینکه هنوز بی‌حالم اما در را که باز می‌کنم

بوی کتاب‌ها را که می‌کشم درون ریه‌هایم انگار جان تازه می‌گیرم.

روی قفسه ها را کمی خاک گرفته

مشغول تمیز کردنم که وارد می‌شود.

وای خاله دارکوب دلم برایت تنگ شده بودی می‌گوید و با آن دست‌های کوچکش

آویزان گردنم می‌شود.

یادم می‌آید

اوایل که به دارکوب می‌آمد

نگاهم به او نه نفرتبار اما پربغض بود.

دنبال حافظ‌های جیبی ارزان قیمت بود.

همان حافظ‌هایی که فال دارد و برای همه یک نسخه می‌پیچد.

بااینکه می‌گفتم ندارم اما همیشه می‌چرخید دور قفسه‌های دوست داشتنی من

و با همان دست‌هایش کتاب‌های عزیز مرا ورق می‌زد

و دست آخر با یک لبخند کودکانه و بی‌تکلف بیرون می‌رفت.

آن روزها دوستش نداشتم,اصلا دوستش نداشتم

اما حالا دلم تنگ می‌شود اگر هفته‌ای دو سه بار نبینمش.

اصلا به خاطر اوست که پا روی قرارهایم با دارکوب گذاشتم و بین تمام کتابهایی که دوستشان دارم هر هفته چند جلد حافظ جیبی فال‌دار ارزان قیمت هم سفارش می‌دهم تا بی‌فال نمانند مشتری‌های این وروجک دوست‌داشتنی.

هر بار می‌بینمش امکان ندارد که قمیشی فریاد نزند در مغزم

"تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی‌ها پلیس ضدشورش نیست

نه بمب هسته‌ای داره نه بمب‌افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌ذاره

همه آزاده آزادن همه بی درد بی دردرن

تو روزنامه نمی‌خونیم نهنگا خودکشی کردن

جهانی  رو تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل بوسه پر از تکرار آبادی

.

."


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
 

 

صبح خوبی نداشتم.

با خستگی از خواب بیدار شدم.

سر میز صبحانه مامان جوری که انگار می‌دانست قرار است بگویم نه!

گفت قرار سفر گذاشته‌اند.

گفت هوا خنک‌تر شده و اگر دوست دارم من هم...

بی‌معطلی قبول می‌کنم و بلند می‌شوم تا نگاه پرسشگر مامان مجبورم نکند که بگویم

خسته‌ام

می‌خواهم چند روزی برای خودم باشم.

منی که عشق دارکوب نگذاشته بود چند وقتی به سفر بروم.

-گفتم که بگویم دارکوب چند روزی بسته خواهد بود موقتا البته

گفتم که اگر آمدی و دیدی کرکره را پایین کشیده‌ام وسط روز,نگران نشوی-

مامان و الناز برای سفر آماده می‌شوند و من نیز.

چه بردارم؟

آها فهمیدم

"سه‌کتاب" اخوان را و

دفتر کافه‌کتاب را و

چند عدد روان‌نویس و

یک عالمه موسیقی

می گویم

من آماده‌ام

 


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
 

قبل از ورود از پشت شیشه های تمیز دارکوب

-که خودم اول صبح برقشان انداخته‌ام-نگاهی به داخل می‌اندازد.

در همان نگاه اول توجه‌م را جلب می‌کند.

نه ظاهرش

چشم‌هایش جذبم می‌کند

که غمگین است و عاشق انگار.

در همان نظر اول متوجه می‌شوی که با همه فرق می‌کند.

با صدای دیلینگ دیلینگ,بالا را نگاه می‌کند و همزمان با لبخندی کم‌رنگ به من و زنگوله سلام می‌دهد.

دنبال هنر در گذر زمانِ هلن گاردن است.

به سمت قفسه هنر راهنمایی‌اش می‌کنم.

می‌گردد اما پیدایش نمی‌کند

-تازه وارد است خوب-

کتاب را برایش می‌آورم

کتاب سنگین است و دستانش پر-تخته شاسی و کاغذهای سفید و سیاه قلم خورده‌ی طراحی-

پیشنهاد می‌دهم وسایلش را روی صندلی کافه بگذارد.

کافه را ندیده انگار موقع ورودش

می‌گوید چه جالب اینجا کتاب‌فروشی‌ست یا کافه.

می‌گویم اینجا کافه‌کتاب دارکوب است.

سری تکان می‌دهد و می‌گوید:

کافه‌کتاب!

خوب است فکر پشتش دارد

نه مثل کافه پردود است و

نه مثل کتاب‌فروشی خشک.

از تعریفش خوشم می‌آید.

چون اولین بارش است

برای لحظه‌ای آرامش

یک دم‌نوش نعنا مهمانش می‌کنم.

نمی‌دانم عطر نعناست یا ترانه شمال رضا یزدانی که ‌با خود می‌بردش

"بیا بازم مثِ قدیم با همدیگه بریم شمال

دلم گرفته راضیم به این خیالای محال

منو ببر تا آخرِ جاده چالوس برم

تا شیشه‌ی باروونیِ خیس اتوبوس ببرم

تا جای پات رو ماسه‌ی داغ متل قو ببرم

تا آخرین دلهره‌ی نگاه آهو ببرم

منو ببر تا گم شدن تو اون چشای بی قرار

تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریاکنار

دلم پره بیا بازم با همدیه بریم سفر

جای ما اونجا خالیه منو ببر منو ببر

یه عمر جاده شمال منتظر عبور ماست

نمی‌دونه یکی از اون دوتا قناری بی‌صداست"

به حال خودش می‌گذارمش اما می‌بینم قطره‌ای را که می‌چکد از گوشه چشمش.

می‌فهممش که مثل خودم خاطره‌باز است.

وقت رفتن می‌گوید:

اینجا را دوست دارم آرامش دارد بازهم منتظرم باش دوست

و یکی از دکمه‌های بیشمار کیفش جا خوش می‌کند در قفسه یادگار‌ی‌های دارکوب.


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
 

 

همیشه چهارشنبه‌ها به دارکوب می‌آید.

نگاه‌َش گرم است

از آن‌ها که ذوبت می‌کند.

هربار هم دنبال یک کتاب است;

می‌گویم هنوز برایم نیامده.

می‌پرسد:"چرا؟"

از خودم می‌پرسم:"چرا؟"

دلم نمی‌آید کتابش را سفارش دهم,

نکند که بگیرد و برود و

دیگر نیاید.

فکر می‌کنم خودش هم می‌داند چرا;

وگرنه این همه کتاب‌فروشی در این شهر است که حتما

در قفسه یکی از آن‌ها پیدا می‌شود آنچه او می‌خواهد.

بی‌خیال کتاب نیامده

می‌رود سراغ باقی کتاب‌ها.

وراندازش می‌کنم

-این عادتم نیست-

قدش را

موهای جوگندمی روی شقیقه‌هایش را

رنگ چشم‌هایش را

و لبخندش را

همه‌شان همان است که باید باشد.

ترانه شیدا شدم شهرام ناظری را می‌آورم.

طنینش که در فضای دارکوب می‌پیچد چشمانم را آهسته می‌بندم.

من عاشق این ترانه‌ام.

با صدای ناظری چشم باز می‌کنم از هم.

پیدا شدم پیدا شدم

پیدای ناپیدا شدم

شیدا شیدا شیدا شدم

پشت به من و رو به قفسه ایستاده است و زمستان اخوان را ورق می‌زند

من او بُدم من او شدم

با او بُدم بی‌او شدم

در عشق او چون او شدم

زین رو چنین بی‌سو شدم

در عشق او چون او شدم

چون او چون او چون او شدم

دست می‌گذارم رو لبانم نکند ناگهان آواز شیدایی‌ام عالمگیر شود

-منی که عادت دارم ترانه‌های محبوبم را بلند بلند زمزمه کنم-

سر که برمی‌گرداند نگاهم را می‌دزدم از قامتش و خودم را به آن راه می‌زنم.

اسپرسوی محبوبش را که می‌گذارم روی پیشخوان

با چشم‌هایش تشکر می‌کند.

زیر لب اخوان را زمزمه می‌کند.

روی صندلیم می‌نشینم و گوش تیز می‌کنم تا بشنوم نجوایش را .

"آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سردِنمناکش

باغ بی‌برگی

تنهاست با سکوت پاک غمناکش"

دلم هری می‌ریزد پایین.

دارکوب باشد و

بوی خوش قهوه بپیچد در هوا و

حرف از پاییز باشد و

ناظری شیدایی‌ات را فریاد بزند و

او هم باشد

زمان را متوقف می‌کنم.

 

 

 


 
 

Design By : Pars Skin