کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
 

 

 

مثل خودم ساکت است.

ساکت و تنها.

گاهی وقت‌ها که با همیم بیشتر سکوت می‌کنیم تا صحبت.

دوستیمان قدمتی 12 ساله دارد؛

از اوایل نوجوانی تا حالا.

آنقدر صمیمی هستیم که بدانم

هروقت زنگوله دارکوب را به صدا درمی‌آورد

دنبال کتاب آمده یا

دلتنگی‌هایش قلنبه شده روی دلش.

برای هر کدام که آمده باشد پیش درآمد حضورش

نوشیدن 2 فنجان قهوه‌ی تلخ است

همراه با ناگفتنی‌ها.

عاشق کاشی‌های طرح‌دار شیشه‌ایست که کنج دارکوب به دیوار زده‌ام؛

حرفهایش را همیشه از همان‌جا شروع می‌کند

-در حالی که با انگشتان باریک و بلندش طرح‌های کاشی ها را تکرار می کند-

ایده دارکوب متعلق به هر دویمان بود؛

اما نشد.

-ایده‌های دونفری ناموفق زیادی داشتیم اما موفق‌هایش خاطره‌های خوبی‌ست-

در خیلی از مسائل افکار نزدیکی داریم.

-به استثنای نویسنده محبوبش؛اولین کاری که از اوریانا فالاچی خواندم

"نامه‌ای به کودکی که هرگز زاده نشد" بود به پیشنهاد او-

این دفعه آخر که آمد

نه برای کتاب بود

نه برای دلتنگی‌هایش.

آمد تا بگوید

قرار است کسی را شریک کند در زندگیش

-طبق قراری که با هم گذاشتیم-

و من که دوستش دارم

چقدر خوشحال شدم برای دلش.

قهوه‌اش را که می‌گذارم روی پیشخوان

یهو دلم تنگ می شود

برای روزی که

2تایی با هم از انقلاب تا هفت تیر را

پیاده رفتیم برای پیدا کردن...

دستانش را که قاب صورتم می کند

نمی توانم نگه‌دارم بغض لعنتی را.

از لبخند غمگینش می‌فهمم که می‌فهمد

مفهوم این اشک‌ها را.

می‌شناسمش

می‌دانم که او هم دلش تنگ خواهد شد برای تمام روزهای قبل از امروز.

برای تمام تجربه‌های تلخ و شیرینی که بیشتر گره‌مان زد به هم

برای تمام تئاترهایی که با هم تماشا نکردیم

برای تمام قدم‌هایی که با هم نزدیم

برا تمام جاهایی که با هم نرفتیم

و برای دنیایی که قرار است قسمتش کند.

و من که می‌دانم از این به بعد

تنهایی‌هایم رنگ دیگری گرفته

-در فضای خالی دارکوب البته-

بلندتر از محسن چاوشی فریاد می‌زنم

"رفیق روزهای خوب

رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من

همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی

به غربتی که ساختی

به لحظه‌ای که عشق را

بدون من شناختی"

 


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
 

 

 

از آن سالخورده‌ها بود که وقتی بهشان نگاه می‌کنی

حسودیت می‌شود به عمری که گذرانده‌اند.

چند وقتی می‌شد که به جای رفتن به پارک و زل زدن به شیطنت بچه‌ها

یا اختلاط با هم پالگی‌هایش

دارکوب را برای گذران وقت انتخاب کرده بود.

شاید نه تمام روزهایش در دارکوب را

اما اولین روزش را خوب یادم می‌آید.

با چنان تحسینی به من و دارکوب نگاه می‌کرد که

احساس غرور کردم؛

بس که نگاهش مهربان بود.

رنگ موهایش سپید نبود

خاکستری بود

خوش رنگ

از آنها که دلت را می‌برد.

صدای عصایش که می‌پیچید روی سرامیک‌های کرمی دارکوب

رنگ خاطره می‌گرفت در و دیوار.

سه‌شنبه‌ها ‌برایم شاهنامه می‌خواند؛

همان شاهنامه که برگه‌های کاهی داشت و سنگ ظریف رویش عاشقم کرده بود.

شاهنامه را چنان دلنشین می‌خواند که

رستم و سهراب و اسفندیار را یکجا با هم در میدان نبرد می‌دیدی انگار.

همیشه ظهرها می‌آمد.

ظهرها که دارکوب سرش خلوت‌تر بود.

نفسش که خسته می‌شد از پیکار کی‌خسرو و افراسیاب

وقت گل‌پونه‌های بسطامی بود و

یک استکان چای

-همان استکان کمر باریکی که از خانه برایش آورده بودم

تا چایش را با هزار خاطره بنوشد-

وقتی حرف می‌زد

انگار نه مشتری بود و نه کتابی؛

حرفهایش آنقدر شیرین بود که

دارکوب را هم از یاد می‌بردم.

کتابخانه سیاری بود برای خودش.

وقتی از کتاب‌هایی که برایش خاطره شده بود حرف می‌زد

بیشتر عاشق دارکوب می‌شدم.

اولین سه‌شنبه که نیامد

نگرانش نشدم

که اهل سفر بود.

حتی وقتی نوه‌اش را

سرتا پا مشکی‌پوش دیدم

باز هم نگرانش نشدم.

نگران دلم شدم

که جای خالیش را سه‌شنبه‌ها با کدام سپید‌موی شیرین‌سخنی پر خواهد کرد.

-امروز غم‌انگیزترین و شیرین‌ترین یادگاری توی آن قفسه سه ردیفه یادگاری‌ها همان شاهنامه است؛

همان شاهنامه که برگهای کاهی داشت و سنگ ظریف رویش عاشقم کرده بود-

 

 

 

 

 

 

 

*به این فکر می‌کنم که اگر روزی رنگ موهایم همرنگ موهایش شد

همینقدر دوست داشتنی خواهم بود؟

 

 


 
 

Design By : Pars Skin