کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
 

 

 

 

نم‌نم باران خیابان را تر کرده.

ترجیح می‌دهم کمی از راه را تا دارکوب پیاده بروم.

بوی برگ‌های باران خورده و خاک نم‌دار روحم را تازه می‌کند انگار.

پا کُند می‌کنم تا مشامم بیشتر,معطر شود از عطر خوش پاییز.

صبح بارانیِ گرفته‌ای‌ست.

از پشت شیشه‌های بارانی

نگاهی خریدارانه می‌اندازم داخل دارکوب.

اینجا هم شده یکی از "تو"های زندگی‌ام بی‌آنکه بدانم.

در را که باز می‌کنم

زنگوله طلایی خوش صدایم

خوش‌آمدم می‌گوید.

بلند سلامش می کنم.

امروز از آن روزهایی‌ست که فقط دلم می‌خواهد

خودم باشم و

دارکوب.

پانچوی سیاه رنگم را

که حالا خیس شده

روی یکی از صندلی‌های کافه می‌اندازم؛

بدنم کرخت شده از خیسی باران.

موسیقی بی‌کلام فرید فرجاد که می‌پیچد در فضای دارکوب

-همین که حالا داری به گوش جان نوشش می‌کنی-

دلم را می‌برد به سال‌های نه خیلی دور.

به روزهای بودنم با کتاب‌هایی

که گرچه مال من نبودند اما

هوس داشتن دارکوب را توی دلم کاشتند.

از همین خاطره‌هاست که بوی پونه می پیچد توی دماغم و

دلم یک دم‌نوش تند و تیز پونه می‌خواهد

برای رهایی از این سرمای دل‌انگیز.

تا دم‌کشیدنش چرخی می‌زنم بین قفسه‌های چوبی.

با همه‌شان اگر نه

حداقل با نیمی از این کتاب‌ها

روزگاری داشته‌ام.

قفسه به قفسه مرورشان می‌کنم.

به کتاب سهروردی که می‌رسم

یاد آن روزی می‌افتم که با سلمی

خسته و کوفته تا انقلاب رفتیم

تا به من ثابت کند از فلاسفه شرقی هم می‌شود کتاب پیدا کرد.

اولین دفترش را باز می‌کنم:

رسالة العشق.

"وَ لَؤلاکُم ما عَرَفنا اْلهَوی

وَلَولا اْلهَوی ما عَرَفناکُم

گر عشق نبودی و غمِ عشق نبودی

چندین سخنِ نغز که گفتی, که شنودی؟

ور باد نبودی که سرِ زلف ربودی

رخساره‌ی معشوق به عاشق که نمودی؟

بدان اول چیزی که حق,سبحانه و تعالی,بیافرید,گوهری بود تابناک,

او را عقل نام کرد,

که (( اِنَ اَوَّلَ ما خَلَقَ اللهُ,تَعالی,الْعَقْلُ)) ,

و این گوهر را سه صفت بخشید؛

یکی شناخت حق و

یکی شناخت خود و

یکی شناخت آن که نبود پس ببود.

از آن صفت که به شناخت حقّ تعالی,تعلق داشت,

حُسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند.

و از آن صفت که به شناخت خود تعلّق داشت,

عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند.

و از آن صفت که به شناخت آن که نبود پس ببود تعلق داشت,

حُزن پدید آمد که آن را اندوه خوانند.

و این هر سه از یک چشمه سار پدید آمده‌اند,برادران یکدیگرند.

حُسن که برادر مهین است,در خود نگریست,خود را عظیم خوب دید,

بشاشتی در وی پیدا شد,تبسّمی بکرد,چندین مَلَک مقرّب

از آن تبسم پدید آمدند.

عشق که برادر میانین است,با حُسن,اُنسی داشت,

نظر از او نمی‌توانست گرفت,ملازم خدمتش می‌بود.

چون تبسّم حُسن پدید آمد,شوری در او افتاد,

مضطرب شد,خواست حرکتی کُنَد,حُزن که برادر کهین است,

در وی آویخت,از این آویزش,آسمان و زمین پیدا شد."

بوی دم‌نوش که دیوانه‌ام می‌کند

می‌فهمم آماده است.

روی صندلی بلوطی کافه می‌نشینم و پاهایم را جمع می‌کنم توی سینه‌ام.

خیره می‌شوم به بخاری که از استکان بلند می‌شود؛

و فکر می‌کنم به حرفهای شیخ اشراق.

با آمدن اولین مشتری که زنگوله نویدش را می‌دهد

عیش دو نفره من و دارکوب هم تمام می‌شود

اما می‌دانم

پاییز از این روزهای گرفته بارانی کم ندارد.

 

 

 

سین.صاد


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
 


بوی قهوه می‌آمد.

فضا سرشار از شوق بود.

همیشه بوی تلخ قهوه را از نوشیدن آن بیشتر دوست می‌داشت.

فنجان قهوه را دو دستی میگرفت.

فنجان کوچک با خطوط رازگونه دستانش همراه میشد.

چشمانی داشت درشت با م‍ژگان بلند، در نگاهش هزاران راز بود.

شفافیت نگاهش دیدگان را شرمسار می‌کرد.

کَم می‌شد در نگاهش عمیق شد اما

در لحظه‌ای  گمشدن در نگاهش را تجربه کردن خواستگاه بودن بود.

قهوه را با لذتی چندین برابر می‌نوشید؛

مزمزه می‌کرد.

زندگی را در لحظه‌ی حال درک کرده بود ساده و روان بود با تمام دریافتش از هستی،

ساده و روان بود با هستی.

همسو بود.

آمده بود چیزی بیفزاید.

هرگاه وارد هر مکانی می‌شد

می‌توانستی درک کنی شادی پر شرشر بودنش را.

کاری نمیکرد؛

لبخند میزد؛

تنها لبخند میزد و ساده و بی آلایش با دیگران هم کلام میشد.

بیش از آنکه به قفسه های کتاب سرک بکشد به بودن با انسانها اهمیت می‌داد.

می‌گفت هر انسانی کتابی سیار است.

همه کتابها از بودن همین انسانها هستی یافته‌اند.

همیشه دارکوب را دوست داشت چون مهلتی بود برای بودن با انسانها





*راوی: دست‌های آبی(یا همان دست آبی خودمان)


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
 

 

 

 

با این‌که مسن بود اما

سرزندگی در چشم‌هایش موج می‌زد.

از آن مادربزرگ‌های دوست داشتنی شیرین‌زبان بود.

همیشه یکشنبه‌ها بعد از مراسم مذهبی کلیسایی که دو سه خیابان

بالاتر از دارکوب است

سری هم به اینجا می‌زد.

موهای زیتونی رنگش را همیشه

با خوش رنگ‌ترین روسری که به صورت سفید و لپ‌های صورتی‌اش می‌آمد,

می‌پوشاند.

یک ارمنی تمام عیارِ عاشق آشپزی و گلدوزی.

عاشق لهجه‌اش بودم وقتی فارسی صحبت می‌کرد.

چند تایی هم کلمه ارمنی یاد گرفته‌ بودم

و تا جایی که می‌توانستم با او ارمنی صحبت می‌کردم.

همیشه کلی حرف برای گفتن داشت؛

از نوه‌اش که ایران نیست و سالی یکبار برای دیدن مادربزرگش می‌آید؛

از همسر مرحومش که وقتی جوان بوده عاشق چشمان سیاهش شده؛

از مادرش که استاد پیانو و آواز بوده؛

از مهمانی‌های هر هفته با شوهرش؛

از بی‌رقیب بودنش در دانسینگ؛

از خانواده پرجمعیتی که حالا فقط همین یکی ازشان مانده؛

از ...............

گاهی هم چند عکس سیاه سفید نشانم می‌داد

از سفرهایی که با همسرش به اروپا رفته بوده؛

و گله از همسایه‌های جوان بی‌ملاحظه‌اش

که هیچ‌وقت همدم دلتنگی‌هایش نمی‌شدند.

یکبار مرا مجبور کرد کل کتاب‌های اشپزی را برایش زیر و رو کنم

تا بهترینش را برای نوه‌اش که در سوئد زندگی می‌کرد بفرستد.

برای نوه‌اش که عاشق غذاهای ایرانی‌ست و

زن فرنگی‌اش بلد نیست برایش قرمه‌سبزی بپزد و

همین بوده که بار آخر که به ایران آمده بود کلی لاغر شده بوده است.

"از سیر تا پیاز" نجف دریابندری را برایش انتخاب کرد دست آخر.

هربار برایم از شیرینی‌هایی که می‌پخت می‌آورد.

اما من عاشق گاتایش بودم(گاتا شیرینی محبوب ارمنی هاست)؛

عاشق وقتی‌هایی که گاتا را

با یک فنجان قهوه ترک خوش طعم و داستان های شیرینش

با هم نوش‌جان می‌کردم.

وقتی غرق می‌شد در خاطراتش به زبان مادری‌اش شروع می‌کرد به صحبت

و من بی آنکه بدانم چه می گوید لذت می‌بردم.

گاهی هم میزد زیر آواز بی اختیار

ساری گلین می‌خواند برایم.

اولین سکته قلبی‌اش چنان نوه عزیزش را نگران کرد که تصمیم گرفت

مادربزرگش را ببرد پیش خودش.

برای خداحافظی که آمد گونه های صورتی اش رنگ باخته بود؛

و چشم هایش کمی نم‌دار بود.

بغلم که کرد برای آخرین بار حجم کوچکی را که گذر عمر خمیده اش کرده بود

تنگ در آغوش فشردم.

احساس کردم عزیزی را بدرقه می‌کنم که برایم چون مادربزرگی عزیز است.

صندوق کوچکی که برایم آورده بود را بعد از رفتنش باز کردم؛

صندوقی که می‌گفت میراث خانوادگی‌ست که از مادر به دختر می‌رسد

و مرا بیش از عروس فرنگی‌اش لایق داشتن آن دانسته بود.

بازش کردم.

دستور پخت گاتای بی‌نظیرش همراه با چند شیرینی دیگر

و نخ‌های رنگی گلدوزی و چند عکس زیبا از خودش و همسرش

و انگشتر زیبایش با سنگ یاقوت کبود که همیشه مهمان انگشتش بود

و می‌دانست عاشقش هستم.

چقدر دیر فهمیدم که او هم مرا چون نوه‌ای عزیز دوست می‌داشته.

به خدایش سپردم تا در دیار فرنگ

با نوه و عروس فرنگی‌اش روزگار به خوشی بگذراند.

 

 


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤
 

 

 

 

از همان اولش که اینجا باز شد دارکوب تنها نبود

از این به بعد علاوه بر دارکوب راوی دیگری هم دارد این کافه‌کتاب

راوی که خاطرات دارکوب را روایت خواهد کرد

و استقبال می‌کند اگر راویان دیگری هم باشند که بخواهند از نگاه خودشان دارکوب را

تعریف کنند


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦
 

 

 

از پشت شیشه‌های خیس از باران که می‌بینمش

کتابم را می‌بندم.

باران که می‌بارد

دارکوب

یا پر است از رهگذرانی که می ترسند خاک وجودشان نم بگیرد

یا مثل حالا آنقدر خالی

که می‌شود صدای چکیدن قطره‌های باران را

بشنوی روی سنگفرش خیابان.

این بار برایم چند برگ سرخ رنگ چنار آورده.

-این تحفه‌های بی‌نظیر پاییز-

خیس باران است.

-وجودش از آن‌هایی نیست که با خیسی باران بوی نم بگیرد

بوی گِل

بوی خاک باران‌خورده می‌دهد-

در را نیمه باز می‌گذارد.

می‌داند عاشق بوی باران پاییزم.

می‌گوید"خوب خلوت کرده‌ای با یاران مهربانت ها"

از آن دهه هفتادی‌هایی‌ست که دیر به دنیا آمده.

هیچ‌وقت تفاوت سنی بینمان را حس نمی‌کنم در کنارش.

از رو راستی‌اش است که خوشم می‌آید؛

ظاهرش

کلامش

لبخندش

و چشمانش

همان هایی‌ست که هست.

اما

بی‌تفاوتی‌هایش؛

لحنی که به عمد سردش می‌کند

و قلبی که انکار

را هم دوست دارم.

اولین بار که دیدمش

همین ظاهر  ساده

همین چهره خالی از تصنع

جذبم کرد.

-تمام آدم‌های مهم زندگیم

همه آن‌هایی که پر رنگ می‌شوند برایم را

همیشه در نگاه اول می‌شناسم-

کمی تغییر

خط افقی لبخندش را مورب کرده.

تغییر کرده

کلامش آن همیشگی نیست

این را وقتی می فهمم که می‌گوید

قهوه تلخ خالی از شیر و شکرش را

با یک نسکافه کمی شیرین عوض کنم.

کتاب تنهایی پر هیاهوی بهومیل هرابال  و آلبوم ساعت 25 شب رضا یزدانی و گلدان کوچولوی کاکتوسی را که برای تولدش گرفته ام می‌گذارم کنار نسکافه‌اش.

-دوست ندارم هدیه هایم را کادوپیچ کنم تمام مزه‌اش به این است که در همان نگاه اول لو برود چه گرفته‌ام-

تشکر که می‌کند

زل می‌زنم توی چشم‌هایش

مردمک‌های سیاه چشم‌هایش هنوز هم

همان تیله‌های براقی است که حزنش

زیباترش می‌کند.

می‌دانم  دلم برای آلفایی که دلش را مخفی می‌کرد تنگ می‌شود.

 

 

 

 

 

 

 

سین.صاد

 

 


 
 

Design By : Pars Skin