کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧
 

 

 

 

لیست کتاب‌های‌ش را می‌گذارد روی میزم.

خسته‌ و کلافه از کار و گرمای این روزها

سرم را بالا نمی‌آورم.

همان‌طور که سیاهه‌ی سفارشات را تکمیل می‌کنم

می گویم می‌تواند"حیدربابایه سلام" شهریار را

بین شاعران معاصرِ قفسه‌های دیواری پیدا کند.

بعد از چند لحظه که همان‌جا می‌ایستد

سرم را بالا می‌آورم

و به نشانه سوال تکان می‌دهم.

دوباره برگه را می‌دهد دست‌م

و به اسم کتاب‌ها اشاره می‌کند.

تعجب را از چشم‌های‌م می‌خواند.

با اشاره حالی‌ام می‌کند ناشنواست.

تا قفسه‌های دیواری همراهی‌ش می‌کنم.

برای تشکر لبخندی تحویل‌م می‌دهد و

 با صدایی نامفهوم و اشاره‌هایی واضح

عذرخواهی می‌کند که مزاحم کارم شده.

شرمنده به چشم‌های‌ش نگاه می‌کنم و با حرکت آهسته‌ی لب‌ها

توضیح می‌دهم که کارم همین است

و برمی‌گردم پشت میزم.

چرخی می‌زند توی دارکوب.

می‌نشیند پشت پیشخوان و همراه مزمزه کردن شربت نعنا و لیمو

کتاب‌های انتخابی‌ش را ورق می‌زند.

غرق‌م در صدای آیدا و همراه‌ش زمزمه می‌کنم که متوجه نگاهش می‌شوم.

می‌پرسد چه می‌خوانم.

می‌گویم همراه آیدا سرکیسیان

اشعار شاملو را زمزمه می‌کنم از آلبوم "آفتاب‌های همیشه".

می‌گوید برای‌ش بنویس‌م.

می‌گوید لب‌خوانی‌اش خوب نیست.

هرچند صدای شیرین آیدا را نمی‌شود جا داد بین کلمات

اما حرف‌های شاملو را مینویسم برای‌ش:

" یله

بر نازکای چمن رها شده باشی,

پا در خنکای شوخ چشمه‌ای و

زنجره

زنجیره‌ی بلورین صدای‌ش را ببافد.

در تجردِ شب

واپسین وحشتِ جانت

نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد؛

غم سنگینت

تلخ‌ی ساقه‌ی علف‌ی که به دندان می‌فشری.

همچون حباب‌ی ناپایدار

تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی

و رویینه

به جادویی که اسفندیار.

مسیرِ سوزانِ شهاب‌ی

خطِ رحیل بر چشم‌ت زند

و ایمن‌تر کنج گمان‌ت

به خیالِ سستِ یک‌ی تلنگر

آبگینه‌ی عمرت خاموش

در هم شکند."

می‌خواند و نگاه‌‌م می‌کند و

انگار که توی چشم‌های من شنیده باشد صدای آیدا را,

می‌گوید شنیدنی‌ بود.

هرچند گوش‌هایش از نعمت شنیدن محروم است و لب‌خوانی‌اش ضعیف

اما حتم دارم

خودش هم خوب می‌داند

چشم‌خوانی‌اش حرف ندارد.

 

 

 


 
 
نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩
 

 

 

 

 

پایم را که می‌گذارم داخل

صدای زنگوله تن‌م را می‌لرزاند.

انگار یک مشت خاطره

از روزهایی نه چندان دور

می‌خورد توی صورت‌م.

ریه‌هایم را پر می‌کنم از بوی کتاب.

عطر کتاب که می‌پیچد توی مغزم

تن‌م مورمور می‌شود از شوق.

این چند وقت که دور بودم از دارکوب

انگار اصلن نفس نکشیده‌ام.

این‌جا شادم

بیش از هر زمان دیگری.

همین‌ است که تا پا می‌گذارم بین قفسه‌ها

دل‌م می‌خواهد

برقص‌م اصلن

بین این دنیای کاغذی.

فرید فرجاد می‌گزارم و مست

می‌چرخ‌م دور دارکوب.

می‌روم پشت پیش‌خوان.

عطر پونه!

هووووم.

دل‌م هوای دم‌نوش پونه می‌کند.

برای رفتن نیامدم.

آمدم بگویم

من این‌جا زنده‌ترم انگار!

بین کتاب‌هایم

با دم‌نوش‌هایم

کنار تک‌تک مشتری‌ها.

آمدم بگویم

دارکوب راه افتاد دوباره مثل سابق.

آمدم بگویم

بفرمایید کتاب.

 

 

 


 
 

Design By : Pars Skin