کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

نویسنده : ساناز صلح‌دوست - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

 

 

 

هیچ‌‌وقت برای خرید کتاب نمی‌آید.

به گفته‌ی خودش

دارکوب را به خاطر موسیقی و دم‌نوش‌هایش انتخاب کرده.

با روزنامه‌ی روز وارد می‌شود همیشه؛

حوالی ساعت ده-ده و نیم.

می‌گوید خلوتِ صبح‌های دارکوب جان می‌دهد برای روزنامه خواندن و دم‌نوش نوشیدن.

هر روز دو سه ساعتی مهمان دارکوب است و بعد می‌رود پی زندگی‌ش.

دیگر شده یکی از ملزومات دارکوب انگار,

با مشتری‌های دائمی سلام و احوال‌پرسی دارد.

گاهی که خبرهای خوب روزنامه‌اش تمام می‌شود یا از نشستن خسته

از پشت پیش‌خوان بلند می‌شود و چرخی می‌زند بین قفسه‌ها.

به جوان‌ترها کتاب معرفی می‌کند

با هم‌سن و سال‌هایش گپی می‌‌زند و

دست آخر اگر دارکوب شلوغ نباشد

کتابی بر‌می‌دارد و می‌دهد دستم و می‌گوید

بخوان برای‌م.

این آخری نادر ابراهیمی بود گمان‌م

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم.

یادم نیست چندبار تا به حال این کتاب را خوانده ام برای‌ش

-شاید به تعداد روزهایی که دل‌تنگ بوده-

اما می‌دان‌م

نه من از خواندن‌ش خسته می‌شوم

نه او از شنیدن‌ش دل‌زده.

هربار که خواندن کتاب تمام می شود

نگاه‌م می کند و می‌گوید

توی چشم‌های تو

دنبال جوانی می‌گردم که روزگاری

تمام آرزوی‌ش را ریخت پای رویاهای کاغذی‌اش.

و من

هر روز

توی نگاه او

عمری را می بینم

که چه مشتاق

در پی رویاهای کاغذی گذشت و لحظه‌ای پشیمان نبود.


 
 

Design By : Pars Skin