کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

خاطرات دارکوب-1

برای نوشیدن طعم  کلمات صدای دلنیگ دلینگ زنگوله طلایی کافه دارکوب را به صدا در می آورد

 گویی مزه مزه میکرد بودن را، هست شدن را،

به تنگ اسمارتیسها نگاهی شوخ طبعانه میکرد و کلاه از سر به زیر می آورد تعظیمی به بلندی همت مهر داشت برای ورود،

 صدای هیاهویی ناب شنیدنی بود آرام و پر هجان بود در درون، نورها را نوازش میکرد با نگاهش،

از هر قفسه نوری رنگی عطر فضا را بهاری میکرد آدمهای دور و نزدیک را به مهمانی لبخندش فرا میخواند حکایتش در سکوت صورتش موج دریایی مواج را رغم میزد و مهربانانه بر صندلی چوبی بلوط تکه میکرد

...

-----------------------------------------------------------------------------

همه میزهای بلوط را باشکافهایی به جا کتابی تبدیل کرده بود گویی دارکوب غذای روح را در شکافهای شاخه های بلوط جا داده بود

 

 

امضاء:ح.ح(دست‌های آبی)

نوشته شده در ساعت توسط مدیر


Design By : Pars Skin