کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

سرو کله‌اش درست وقتی پیدا می‌شود که باید.

درست وقتی که دوست داری حرف‌هایی بشنوی که دلگرمت کند;

که یادت بی‌اندازد خدا به یادت هست

                                                   دوستت دارد.

آرامش دارد حضورش.

آرامشی که تا پا می‌گذارد به دارکوب پر می‌کند فضا را.

-نوای دیلینگ دیلینگ زنگوله برای هر مشتری دارکوب متفاوت است

خیلی‌ها را از روی همین صدای مخصوص می‌شود شناخت-

دیلینگ دیلینگ زنگوله طلائی بالای در زنگ خاصی دارد موقع ورودش.

همیشه آماده است برای هدیه لبخند.

به خصوص اگر کودکی در دارکوب باشد.

از برق نگاهش و مشت‌مشت اسمارتیزهای تنگ شیشه‌ای که بهشان می‌دهد می‌شود فهمید عاشق بچه‌هاست.

بچه‌های دارکوب هم شیفته‌اش می‌شوند بس که روحش کودک است.

همین است که همیشه وقت رفتنشان دستی برای خداحافظی تکان می‌دهند برایش.

می‌پرسد:"بالاخره آمد این کتاب شفیعی کدکنی که منتظرش بودی؟"

با ذوق نشانش می‌دهم سفارش‌های تازه آمده را که "هزاره"هم بین آن‌هاست.

کتاب را برمی‌دارد و ورق می‌زند و می‌رود پشت پیشخوان.

یک دم‌نوش "گل‌گاوزبان"می‌ریزد برای خودش و می‌نشیند.

با ترانه‌های سنتی رستاک که ضرب می‌گیرد روی میز می‌گوید:"این آلبوم آخرشان چه غوغایی کرده"

و اشاره می‌کند به جمعیتی که پشت شیشه‌های دارکوب و روبروی مانیتور ایستاده‌اند و هنر نمایی رستاکی‌ها و صدای سازهایشان را یکجا نوش‌جان می‌کنند.

چند صفحه‌ای ورق می زند هزاره را و می پرسد:"بخرم این کتاب را؟"

می گویم بخر,شک نکن,عالیست.

شک نمی‌کند برش می‌دارد و می‌گوید کادوپیچش کنم به سلیقه خودم.

من هم سنگ تمام می‌گذارم از سلیقه‌ام.

برخلاف همیشه که چند ساعتی می‌ماند در دارکوب این بار کتاب را که حساب می‌کند با یک خداحافظی سرسری می‌رود.

هنوز نرفته که زنگ زنگوله می‌گوید دوباره برگشته.

کتاب را می‌گیرد طرفم.

متعجب نگاهش می‌کنم.

می‌پرسم:"پشیمان شدی؟"

می‌گوید:"برای شما گرفتم.خیلی دنبالش گشتم.فروشنده کلی تعریفش کرد."

خنده ام می گیرد.

تشکر می کنم از هدیه بی نظیرش که کلی هم دنبالش گشته.

کتاب را که باز می‌کنم هنوز رد آبی دستانش روی برگ‌های کتاب پیداست.

"آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین چرکین است"

مورخ ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin