کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

مثل خودم ساکت است.

ساکت و تنها.

گاهی وقت‌ها که با همیم بیشتر سکوت می‌کنیم تا صحبت.

دوستیمان قدمتی 12 ساله دارد؛

از اوایل نوجوانی تا حالا.

آنقدر صمیمی هستیم که بدانم

هروقت زنگوله دارکوب را به صدا درمی‌آورد

دنبال کتاب آمده یا

دلتنگی‌هایش قلنبه شده روی دلش.

برای هر کدام که آمده باشد پیش درآمد حضورش

نوشیدن 2 فنجان قهوه‌ی تلخ است

همراه با ناگفتنی‌ها.

عاشق کاشی‌های طرح‌دار شیشه‌ایست که کنج دارکوب به دیوار زده‌ام؛

حرفهایش را همیشه از همان‌جا شروع می‌کند

-در حالی که با انگشتان باریک و بلندش طرح‌های کاشی ها را تکرار می کند-

ایده دارکوب متعلق به هر دویمان بود؛

اما نشد.

-ایده‌های دونفری ناموفق زیادی داشتیم اما موفق‌هایش خاطره‌های خوبی‌ست-

در خیلی از مسائل افکار نزدیکی داریم.

-به استثنای نویسنده محبوبش؛اولین کاری که از اوریانا فالاچی خواندم

"نامه‌ای به کودکی که هرگز زاده نشد" بود به پیشنهاد او-

این دفعه آخر که آمد

نه برای کتاب بود

نه برای دلتنگی‌هایش.

آمد تا بگوید

قرار است کسی را شریک کند در زندگیش

-طبق قراری که با هم گذاشتیم-

و من که دوستش دارم

چقدر خوشحال شدم برای دلش.

قهوه‌اش را که می‌گذارم روی پیشخوان

یهو دلم تنگ می شود

برای روزی که

2تایی با هم از انقلاب تا هفت تیر را

پیاده رفتیم برای پیدا کردن...

دستانش را که قاب صورتم می کند

نمی توانم نگه‌دارم بغض لعنتی را.

از لبخند غمگینش می‌فهمم که می‌فهمد

مفهوم این اشک‌ها را.

می‌شناسمش

می‌دانم که او هم دلش تنگ خواهد شد برای تمام روزهای قبل از امروز.

برای تمام تجربه‌های تلخ و شیرینی که بیشتر گره‌مان زد به هم

برای تمام تئاترهایی که با هم تماشا نکردیم

برای تمام قدم‌هایی که با هم نزدیم

برا تمام جاهایی که با هم نرفتیم

و برای دنیایی که قرار است قسمتش کند.

و من که می‌دانم از این به بعد

تنهایی‌هایم رنگ دیگری گرفته

-در فضای خالی دارکوب البته-

بلندتر از محسن چاوشی فریاد می‌زنم

"رفیق روزهای خوب

رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من

همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی

به غربتی که ساختی

به لحظه‌ای که عشق را

بدون من شناختی"

 

مورخ ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin