کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

از پشت شیشه‌های خیس از باران که می‌بینمش

کتابم را می‌بندم.

باران که می‌بارد

دارکوب

یا پر است از رهگذرانی که می ترسند خاک وجودشان نم بگیرد

یا مثل حالا آنقدر خالی

که می‌شود صدای چکیدن قطره‌های باران را

بشنوی روی سنگفرش خیابان.

این بار برایم چند برگ سرخ رنگ چنار آورده.

-این تحفه‌های بی‌نظیر پاییز-

خیس باران است.

-وجودش از آن‌هایی نیست که با خیسی باران بوی نم بگیرد

بوی گِل

بوی خاک باران‌خورده می‌دهد-

در را نیمه باز می‌گذارد.

می‌داند عاشق بوی باران پاییزم.

می‌گوید"خوب خلوت کرده‌ای با یاران مهربانت ها"

از آن دهه هفتادی‌هایی‌ست که دیر به دنیا آمده.

هیچ‌وقت تفاوت سنی بینمان را حس نمی‌کنم در کنارش.

از رو راستی‌اش است که خوشم می‌آید؛

ظاهرش

کلامش

لبخندش

و چشمانش

همان هایی‌ست که هست.

اما

بی‌تفاوتی‌هایش؛

لحنی که به عمد سردش می‌کند

و قلبی که انکار

را هم دوست دارم.

اولین بار که دیدمش

همین ظاهر  ساده

همین چهره خالی از تصنع

جذبم کرد.

-تمام آدم‌های مهم زندگیم

همه آن‌هایی که پر رنگ می‌شوند برایم را

همیشه در نگاه اول می‌شناسم-

کمی تغییر

خط افقی لبخندش را مورب کرده.

تغییر کرده

کلامش آن همیشگی نیست

این را وقتی می فهمم که می‌گوید

قهوه تلخ خالی از شیر و شکرش را

با یک نسکافه کمی شیرین عوض کنم.

کتاب تنهایی پر هیاهوی بهومیل هرابال  و آلبوم ساعت 25 شب رضا یزدانی و گلدان کوچولوی کاکتوسی را که برای تولدش گرفته ام می‌گذارم کنار نسکافه‌اش.

-دوست ندارم هدیه هایم را کادوپیچ کنم تمام مزه‌اش به این است که در همان نگاه اول لو برود چه گرفته‌ام-

تشکر که می‌کند

زل می‌زنم توی چشم‌هایش

مردمک‌های سیاه چشم‌هایش هنوز هم

همان تیله‌های براقی است که حزنش

زیباترش می‌کند.

می‌دانم  دلم برای آلفایی که دلش را مخفی می‌کرد تنگ می‌شود.

 

 

 

 

 

 

 

سین.صاد

 

 

مورخ ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin