کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

 

با این‌که مسن بود اما

سرزندگی در چشم‌هایش موج می‌زد.

از آن مادربزرگ‌های دوست داشتنی شیرین‌زبان بود.

همیشه یکشنبه‌ها بعد از مراسم مذهبی کلیسایی که دو سه خیابان

بالاتر از دارکوب است

سری هم به اینجا می‌زد.

موهای زیتونی رنگش را همیشه

با خوش رنگ‌ترین روسری که به صورت سفید و لپ‌های صورتی‌اش می‌آمد,

می‌پوشاند.

یک ارمنی تمام عیارِ عاشق آشپزی و گلدوزی.

عاشق لهجه‌اش بودم وقتی فارسی صحبت می‌کرد.

چند تایی هم کلمه ارمنی یاد گرفته‌ بودم

و تا جایی که می‌توانستم با او ارمنی صحبت می‌کردم.

همیشه کلی حرف برای گفتن داشت؛

از نوه‌اش که ایران نیست و سالی یکبار برای دیدن مادربزرگش می‌آید؛

از همسر مرحومش که وقتی جوان بوده عاشق چشمان سیاهش شده؛

از مادرش که استاد پیانو و آواز بوده؛

از مهمانی‌های هر هفته با شوهرش؛

از بی‌رقیب بودنش در دانسینگ؛

از خانواده پرجمعیتی که حالا فقط همین یکی ازشان مانده؛

از ...............

گاهی هم چند عکس سیاه سفید نشانم می‌داد

از سفرهایی که با همسرش به اروپا رفته بوده؛

و گله از همسایه‌های جوان بی‌ملاحظه‌اش

که هیچ‌وقت همدم دلتنگی‌هایش نمی‌شدند.

یکبار مرا مجبور کرد کل کتاب‌های اشپزی را برایش زیر و رو کنم

تا بهترینش را برای نوه‌اش که در سوئد زندگی می‌کرد بفرستد.

برای نوه‌اش که عاشق غذاهای ایرانی‌ست و

زن فرنگی‌اش بلد نیست برایش قرمه‌سبزی بپزد و

همین بوده که بار آخر که به ایران آمده بود کلی لاغر شده بوده است.

"از سیر تا پیاز" نجف دریابندری را برایش انتخاب کرد دست آخر.

هربار برایم از شیرینی‌هایی که می‌پخت می‌آورد.

اما من عاشق گاتایش بودم(گاتا شیرینی محبوب ارمنی هاست)؛

عاشق وقتی‌هایی که گاتا را

با یک فنجان قهوه ترک خوش طعم و داستان های شیرینش

با هم نوش‌جان می‌کردم.

وقتی غرق می‌شد در خاطراتش به زبان مادری‌اش شروع می‌کرد به صحبت

و من بی آنکه بدانم چه می گوید لذت می‌بردم.

گاهی هم میزد زیر آواز بی اختیار

ساری گلین می‌خواند برایم.

اولین سکته قلبی‌اش چنان نوه عزیزش را نگران کرد که تصمیم گرفت

مادربزرگش را ببرد پیش خودش.

برای خداحافظی که آمد گونه های صورتی اش رنگ باخته بود؛

و چشم هایش کمی نم‌دار بود.

بغلم که کرد برای آخرین بار حجم کوچکی را که گذر عمر خمیده اش کرده بود

تنگ در آغوش فشردم.

احساس کردم عزیزی را بدرقه می‌کنم که برایم چون مادربزرگی عزیز است.

صندوق کوچکی که برایم آورده بود را بعد از رفتنش باز کردم؛

صندوقی که می‌گفت میراث خانوادگی‌ست که از مادر به دختر می‌رسد

و مرا بیش از عروس فرنگی‌اش لایق داشتن آن دانسته بود.

بازش کردم.

دستور پخت گاتای بی‌نظیرش همراه با چند شیرینی دیگر

و نخ‌های رنگی گلدوزی و چند عکس زیبا از خودش و همسرش

و انگشتر زیبایش با سنگ یاقوت کبود که همیشه مهمان انگشتش بود

و می‌دانست عاشقش هستم.

چقدر دیر فهمیدم که او هم مرا چون نوه‌ای عزیز دوست می‌داشته.

به خدایش سپردم تا در دیار فرنگ

با نوه و عروس فرنگی‌اش روزگار به خوشی بگذراند.

 

 

مورخ ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin