کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم


بوی قهوه می‌آمد.

فضا سرشار از شوق بود.

همیشه بوی تلخ قهوه را از نوشیدن آن بیشتر دوست می‌داشت.

فنجان قهوه را دو دستی میگرفت.

فنجان کوچک با خطوط رازگونه دستانش همراه میشد.

چشمانی داشت درشت با م‍ژگان بلند، در نگاهش هزاران راز بود.

شفافیت نگاهش دیدگان را شرمسار می‌کرد.

کَم می‌شد در نگاهش عمیق شد اما

در لحظه‌ای  گمشدن در نگاهش را تجربه کردن خواستگاه بودن بود.

قهوه را با لذتی چندین برابر می‌نوشید؛

مزمزه می‌کرد.

زندگی را در لحظه‌ی حال درک کرده بود ساده و روان بود با تمام دریافتش از هستی،

ساده و روان بود با هستی.

همسو بود.

آمده بود چیزی بیفزاید.

هرگاه وارد هر مکانی می‌شد

می‌توانستی درک کنی شادی پر شرشر بودنش را.

کاری نمیکرد؛

لبخند میزد؛

تنها لبخند میزد و ساده و بی آلایش با دیگران هم کلام میشد.

بیش از آنکه به قفسه های کتاب سرک بکشد به بودن با انسانها اهمیت می‌داد.

می‌گفت هر انسانی کتابی سیار است.

همه کتابها از بودن همین انسانها هستی یافته‌اند.

همیشه دارکوب را دوست داشت چون مهلتی بود برای بودن با انسانها





*راوی: دست‌های آبی(یا همان دست آبی خودمان)

مورخ ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin