کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

 

نم‌نم باران خیابان را تر کرده.

ترجیح می‌دهم کمی از راه را تا دارکوب پیاده بروم.

بوی برگ‌های باران خورده و خاک نم‌دار روحم را تازه می‌کند انگار.

پا کُند می‌کنم تا مشامم بیشتر,معطر شود از عطر خوش پاییز.

صبح بارانیِ گرفته‌ای‌ست.

از پشت شیشه‌های بارانی

نگاهی خریدارانه می‌اندازم داخل دارکوب.

اینجا هم شده یکی از "تو"های زندگی‌ام بی‌آنکه بدانم.

در را که باز می‌کنم

زنگوله طلایی خوش صدایم

خوش‌آمدم می‌گوید.

بلند سلامش می کنم.

امروز از آن روزهایی‌ست که فقط دلم می‌خواهد

خودم باشم و

دارکوب.

پانچوی سیاه رنگم را

که حالا خیس شده

روی یکی از صندلی‌های کافه می‌اندازم؛

بدنم کرخت شده از خیسی باران.

موسیقی بی‌کلام فرید فرجاد که می‌پیچد در فضای دارکوب

-همین که حالا داری به گوش جان نوشش می‌کنی-

دلم را می‌برد به سال‌های نه خیلی دور.

به روزهای بودنم با کتاب‌هایی

که گرچه مال من نبودند اما

هوس داشتن دارکوب را توی دلم کاشتند.

از همین خاطره‌هاست که بوی پونه می پیچد توی دماغم و

دلم یک دم‌نوش تند و تیز پونه می‌خواهد

برای رهایی از این سرمای دل‌انگیز.

تا دم‌کشیدنش چرخی می‌زنم بین قفسه‌های چوبی.

با همه‌شان اگر نه

حداقل با نیمی از این کتاب‌ها

روزگاری داشته‌ام.

قفسه به قفسه مرورشان می‌کنم.

به کتاب سهروردی که می‌رسم

یاد آن روزی می‌افتم که با سلمی

خسته و کوفته تا انقلاب رفتیم

تا به من ثابت کند از فلاسفه شرقی هم می‌شود کتاب پیدا کرد.

اولین دفترش را باز می‌کنم:

رسالة العشق.

"وَ لَؤلاکُم ما عَرَفنا اْلهَوی

وَلَولا اْلهَوی ما عَرَفناکُم

گر عشق نبودی و غمِ عشق نبودی

چندین سخنِ نغز که گفتی, که شنودی؟

ور باد نبودی که سرِ زلف ربودی

رخساره‌ی معشوق به عاشق که نمودی؟

بدان اول چیزی که حق,سبحانه و تعالی,بیافرید,گوهری بود تابناک,

او را عقل نام کرد,

که (( اِنَ اَوَّلَ ما خَلَقَ اللهُ,تَعالی,الْعَقْلُ)) ,

و این گوهر را سه صفت بخشید؛

یکی شناخت حق و

یکی شناخت خود و

یکی شناخت آن که نبود پس ببود.

از آن صفت که به شناخت حقّ تعالی,تعلق داشت,

حُسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند.

و از آن صفت که به شناخت خود تعلّق داشت,

عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند.

و از آن صفت که به شناخت آن که نبود پس ببود تعلق داشت,

حُزن پدید آمد که آن را اندوه خوانند.

و این هر سه از یک چشمه سار پدید آمده‌اند,برادران یکدیگرند.

حُسن که برادر مهین است,در خود نگریست,خود را عظیم خوب دید,

بشاشتی در وی پیدا شد,تبسّمی بکرد,چندین مَلَک مقرّب

از آن تبسم پدید آمدند.

عشق که برادر میانین است,با حُسن,اُنسی داشت,

نظر از او نمی‌توانست گرفت,ملازم خدمتش می‌بود.

چون تبسّم حُسن پدید آمد,شوری در او افتاد,

مضطرب شد,خواست حرکتی کُنَد,حُزن که برادر کهین است,

در وی آویخت,از این آویزش,آسمان و زمین پیدا شد."

بوی دم‌نوش که دیوانه‌ام می‌کند

می‌فهمم آماده است.

روی صندلی بلوطی کافه می‌نشینم و پاهایم را جمع می‌کنم توی سینه‌ام.

خیره می‌شوم به بخاری که از استکان بلند می‌شود؛

و فکر می‌کنم به حرفهای شیخ اشراق.

با آمدن اولین مشتری که زنگوله نویدش را می‌دهد

عیش دو نفره من و دارکوب هم تمام می‌شود

اما می‌دانم

پاییز از این روزهای گرفته بارانی کم ندارد.

 

 

 

سین.صاد

مورخ ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin