کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

مثل همیشه تو رویاهای خودم بودم؛

داشتم تو آسمونا سیر می‌کردم و

محو زیبایی ابر بودم که یهو انگار پرتاب شدم رو زمین.

پرنده‌های رنگ و وارنگ از همه نوع داشتن دونه می‌چیدن.

برام جالب بود.

خانمی با عشق تموم داشت دونه‌ها رو پهن می‌کرد روی زمین؛

انگار داشت سفره رو با سلیقه خاص تزیین می‌کرد و

از مهمانهای زیباش پذیرایی می‌کرد.

جلوتر رفتم

سلام کردم.

فهمید چقدراز این صحنه خوشم اومده.

تعارفم کرد به داخل.

تازه فهمیدم صاحب اون جاست.

سرمُ بالا کردم دیدم نوشته "کافه‌کتاب دارکوب".

اسم جالب و عجیبی بود.

فهمیدم کتاب فروشیه.

باهم رفتیم تو.

داشتم به دقت همه چیز رو نگاه می‌کردم

گفتم:قبلا ندیده بودمتون.

لبخند زد گفت:تازه تاسیسِ.

همه چیز نو بود؛

ترکیبی از سنت و مدرن فضا رو رویایی کرده بود.

روی همه میزها گل‌های رنگ و وارنگ گذاشته شده بود.

مریمِ سفید

نیلوفر آبی

رزهای صورتی و قرمز و زرد و ...

از این یکی خیلی خوشم اومد؛

زیر تنگ اسمارتیس

نوشته شده بود "هر هشت ساعت یک عدد

حتی شما دوست دست آبی".

پرسیدم:راز این پرنده‌ها چیه؟

گفت:دوستانم هستند

به من لطف دارن از دست من دانه می‌چینن.

گفت:رونق اینجا هستن.

دعوتم کرد به نوشیدن یک استکان چای.

من که داشتم لذت می‌بردم بی درنگ پذیرفتم.

جلوی پیشخون نشستم

در حال نوشیدن چای بودم که چشمم خورد به یه کتاب

که کاملا مجزا از کتابهای دیگه بود.

کتاب خاطرات دارکوب نوشته ساناز صلح‌دوست.

کتاب رو ازش گرفتم داشتم ورق میزدم

؟

یعنی چی؟

پرسیدم:مگه دارکوب تازه تاسیس نیست.

لبخند زد و گفت:

دارکوب سالهای پیش در دنیای مجازی تاسیس شده

حالا به واقعیت پیوسته.

گفتم:یعنی در تخیل شما.

گفت:نه,در اینترنت وبلاگی بود به نام کافه‌کتاب دارکوب

هر کی پا توش می‌گذاشت دیگه نمی‌تونست دل بکنه

اینا خاطرات اون وبلاگه.

گفتم:هنوزم هست.

گفت:بله آدرسش تو کتابه.

جالب بود برام.

دوست داشتم زودتر بدونم توش چیه.

لطفا این کتاب رو برام بگذارید می‌برم.

کتابُ برداشتم و سریع خارج شدم.

اون روز تمام وقتم رو گذاشتم برای خوندن کتاب.

و از اون به بعد من هم مشتری پروپا قرص دارکوب شدم.


 

 

 

دست‌های آبی

مورخ ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin