کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

خسته بودم.

خسته‌ی روزها!

خسته‌ام هنوز

بی‌حال و کرخت پا می‌کشم روی برفهایی که از کوبش لگدهای بسیار,چرک و سیاه شده‌اند.

حالم به هم می‌خورد از این همه سیاهی که نصیب این دانه‌های پاک شده

نصیب این دانه‌های پاک می‌شود.

کرکره برقی دارکوب را که می‌زنم

با صدای قیژ قیژ نکره‌ای باز می‌شود.

چقدر کثیف است شیشه‌های دارکوب.

دست می‌کشم روی عکس دارکوبی که ا.ل.ه.ا.م برایم خلقش کرده.

در را که باز می‌کنم

صدای دیلینگ دیلینگ زنگوله که زنگ می‌زند توی گوشم

گرد و خاک روی قفسه‌ها را که می‌بینم

و بوی کتاب که می‌پیچد توی مغزم

از خودم می‌پرسم

"کجا بودی این همه وقت؟"

 

"آمدم نبودی"هایتان رسید

دیگر خسته نیستم

برای شما

برای محبتتان

می‌نویسم اگر کلمات یاری کنند

تمامشان را گذاشته‌ام توی همان قفسه یادگاری‌های کنار پیشخوان

ببینم

کسی اینجا یک استکان دم‌نوش نعنا میل دارد؟

 

 

مورخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin