کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

 

 

 

بعضی آدم‌ها

وجودشان احترام برانگیز است.

خود به خود

حتی اگر نشناسی‌شان

بزرگیةشان می‌گیردت.

دارکوب خلوتِ خلوت بود که آمد

اما سنگینی حضورش همه جا را پر کرد.

ناخودآگاه به احترامش بلند شدم از جایم و

کتابم را نیمه رها کردم.

با سر سلامی کرد و داخل شد.

عجیب بود.

ظاهرش نه؛

حسی که از او می‌گرفتم عجیب بود؛

وگرنه ظاهری معمولی داشت مثل خیلی از مشتری‌ها.

موهایی کم‌پشت و صورتی کشیده

با ته‌ریشی مرتب

و چشمانی که گره ابروها پرصلابتش می‌کرد.

خیلی آرام و با طمانینه قدم برمی‌داشت بین قفسه‌ها

و کتاب‌ها را نگاه می‌کرد.

کنجکاوم کرده بود که دایم زیر نظرش داشتم.

نمی‌دانم چرا با دیدنش یاد اِرمیای رضا امیرخانی افتادم

بس که چشمان مشکیِ مشکی‌اش

با آن نگاه عمیق, بی‌قرار و غمگین و پرصدا بود.

تک‌تک کتاب‌های فلسفه را برمی‌داشت و

وارسی‌شان می‌کرد و

با هر دیلینگ دیلینگ زنگوله

به سمت در برمی‌گشت

تا این‌که بالاخره آمد کسی که منتظرش بود.

نویسنده‌ای جوان با قدی متوسط و ظاهری مثل خودش.

قرارشان کافه دارکوب بود برای مصاحبه.

خودش دم‌نوش بهار نارنج سفارش داد و

همراهش قهوه ترک.

صدای یگانه را بیشتر کردم تا

فارغ از حضور دیگران

گفتگو کنند.

"وارث نجیب زخمای درشت

طاقت دلای پرپر نداری

سرتو رو شونه‌های من بذار

وقتی عاشقی و سنگر نداری"

حضورش دایمی شد در دارکوب بعد از آن روز.

فلسفه را خوب می‌دانست

و معلم خوبی هم بود در فهماندنش

به شاگرد مشتاقی چون من.

اولین‌باری که با ویل‌چر آمد

دلم گرفت برای آن پاهای استواری که حالا

باید تکیه می‌زدند به یک صندلی آهنی.

وقتی درماند که چطور صندلی را

از تک پله‌ی دارکوب پایین بیاورد

احساس بدی داشتم

که چرا تا آن روز به فکرم نرسیده بود

ممکن است کسی با وسیله‌ای غیر از دوپایش وارد دارکوب شود.

به خاطر حضور دایمی‌اش

مشکل پله‌ها را حل کردم.

دیگر هر وقت کتابی نظرش را جلب می‌کرد

صدایم می‌کرد و عذر می‌خواست که ویل‌چرنشین است و

ناچار مزاحم من می‌شود.

و من هم عذر خواهی می‌کردم به خاطر ارتفاع قفسه‌های دارکوب.

گرچه اگر می‌ایستاد دستش حتی به آخرین قفسه می‌رسید

و حتی‌تر اگر معیار به بلندی بود

روحش از آخرین ردیف هم بالاتر می‌رفت شاید.

 

 

مورخ ۱۳۸٩/۱۱/٧ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin