کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

 

 

 

امروز از صبحش خوب شروع نشد!

از همان کله سحر که نمیدانم از هراس کابوس بود یا صدای زنگ تلفن

که از خواب پریدم و کوبش قلبم لحظه‌ای آرام نشد؛

یا وقتی با خُلق تنگ

صبحانه خورده و نخورده از خانه بیرون زدم و

درست سر خیابان روی برف‌های کوبیده شده از گذر عابرین سر خوردم؛

یا وقتی با راننده تاکسی که به بهانه نداشتن پول خُرد

کرایه‌ام را دوبل حساب کرده بود

دعوایم شد؛

یا حتی وقتی اولین مشتری دارکوب

با چشمان وقیحش معلوم نبود آمده بود کتاب بخرد یا...

اعصابم را متشنج کرد.

امروز از صبحش خوب شروع نشد.

انگار اصلاً امروز قرار نیست کسی بیاید

تا به بهانه‌ی معرفی جدیدترین اثر منتشر شده فلان نویسنده

یا آخرین نوشته تحسین شده بهمان نویسنده

گپی بزنم و قهوه‌ای دو نفری بنوشم

و اینْ, بارِ منفی را کمی از خودم دور کنم.

حتی برای هزارمین‌بار سعی می‌کنم

"خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری را امتحان کنم

شاید این‌بار جذبم کند

اما بازهم نمی‌توانم از ٢٠ صفحه‌ی اول جلوتر بروم و

این خُلقم را تنگ‌ترمی‌کند.

حتی‌تر امید می‌بندم به شیرینی صورت گرد کودک چند ماهه‌ای که

پر شال مادرش را تا ته کرده توی دهان بی‌دندانش و

آن را شیرین تر از پستانک می‌مکد و

با چشمانی شیطان مادر را که غرق مطالعه‌ی

یک کتاب تربیتی‌ست می‌پاید؛

اما با وجود لبخند کم‌رنگی که ناخودآگاه می‌نشیند روی لب‌هایم

باز هم حالم روبراه نمی‌شود که نمی‌شود.

دست به دامن چای سبز می‌شوم که می‌گویند

برای احوال پریشان مثل آب است روی آتش.

رسوای زمانه‌ی علی‌رضا قربانی را که می‌گذارم

انگار مویش را آتش زده باشی

سر می‌رسد با کلی هیاهو.

پشت به در می‌کنم و خودم را می‌زنم به آن راه

تا مثل همیشه

دست‌های ظریف و باریکش را- که همیشه‌ی خدا یخ است-

بگذارد روی چشم‌هایم و مثلا غافلگیرم کند.

وقتی می‌بیند توی دارکوب پرنده هم پر نمی‌زند

فنجانی چای برای خودم و خودش می‌ریزد

و صندلی‌اَش را می‌گذارد کنار صندلی‌ام و

زل می‌زند توی چشم‌هایم و راز دل را با قربانی می‌خواند

"ای بی‌وفا راز دل بشنو از خموشی من

این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر

سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو در کنار منی غمگسار منی

سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من خیز و پرده مشو پیش چشم ترم

وقت دیدن او راه دیده مگیر".

نگاهش می‌کنم

صورت کشیده‌اش توی قاب مشکی چادر خانم‌تر نشانش می‌دهد

و حزن مواج توی نگاهش

خواستنی‌ترش می‌کند

- و شیطنت‌های کودکانه‌اش آن حس مادرانه موجود در هر جنس لطیفی را در من بیدارتر-.

بودنش,

کنار من بودنش

آرامم می‌کند یا

هم‌خوانی‌اش با قربانی

نمی‌دانم

اما هرچه هست

وجود این دخترک غرغرو

همیشه باعث می‌شود کمی از خودم

و حس ناخوشایندی که گاهی روحم را آزار می‌دهد

فاصله بگیرم.

همین است  که شب

وقتی می‌خزم زیر لحاف گرم و نرمم

خاطرم آسوده است که

اگر روزی از روزهایم صبحش خوب شروع نشد

کسی هست که بتوانم رویش حساب کنم

کسی که با وجودش بتوانم روزم را خوب تمام کنم.

 

مورخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin