کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

 

 

پایم را که می‌گذارم داخل

صدای زنگوله تن‌م را می‌لرزاند.

انگار یک مشت خاطره

از روزهایی نه چندان دور

می‌خورد توی صورت‌م.

ریه‌هایم را پر می‌کنم از بوی کتاب.

عطر کتاب که می‌پیچد توی مغزم

تن‌م مورمور می‌شود از شوق.

این چند وقت که دور بودم از دارکوب

انگار اصلن نفس نکشیده‌ام.

این‌جا شادم

بیش از هر زمان دیگری.

همین‌ است که تا پا می‌گذارم بین قفسه‌ها

دل‌م می‌خواهد

برقص‌م اصلن

بین این دنیای کاغذی.

فرید فرجاد می‌گزارم و مست

می‌چرخ‌م دور دارکوب.

می‌روم پشت پیش‌خوان.

عطر پونه!

هووووم.

دل‌م هوای دم‌نوش پونه می‌کند.

برای رفتن نیامدم.

آمدم بگویم

من این‌جا زنده‌ترم انگار!

بین کتاب‌هایم

با دم‌نوش‌هایم

کنار تک‌تک مشتری‌ها.

آمدم بگویم

دارکوب راه افتاد دوباره مثل سابق.

آمدم بگویم

بفرمایید کتاب.

 

 

 

مورخ ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin