کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

 

خیلی وقت نبود که می‌شناختمش؛

مشتری هرازگاهی بود.

چند وقت یکبار پیداش می‌شد و بیش‌تر وقت‌ش را توی کافه می‌گذراند

چند کتاب می‌خریدُ هما‌ن‌جا توی کافه می‌نشست و می‌خواند.

قیافه سرد و عبوسی داشت

نگاهی بی‌تفاوت و رو به جلو و مات؛

آدمی نبود که توی چشم باشد

از آن‌ها که ممکن است همان لحظه‌ی اول

از یادت برود.

حرف که می‌زد لب‌های‌ش هم به زور حرکت می‌کردند.

کتاب‌های خوبی ‌می‌خواند اما

اغلب داستان کوتاه.

گوشه کتاب‌ها یادداشت می‌نوشت با مدادی که همیشه دست‌ش بود

چندباری سعی کردم از کنارش که رد می‌شوم یادداشت‌هاش را بخوانم

آخرین باری که سرک کشیدم نوشته بود

"کتاب‌فروش زیادی بلند فکر می‌کند"

از آن به بعد هروقت که می‌آمد

صدای موزیک را بلندتر می‌کردم

 

 

مورخ ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin