کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

همیشه چهارشنبه‌ها به دارکوب می‌آید.

نگاه‌َش گرم است

از آن‌ها که ذوبت می‌کند.

هربار هم دنبال یک کتاب است;

می‌گویم هنوز برایم نیامده.

می‌پرسد:"چرا؟"

از خودم می‌پرسم:"چرا؟"

دلم نمی‌آید کتابش را سفارش دهم,

نکند که بگیرد و برود و

دیگر نیاید.

فکر می‌کنم خودش هم می‌داند چرا;

وگرنه این همه کتاب‌فروشی در این شهر است که حتما

در قفسه یکی از آن‌ها پیدا می‌شود آنچه او می‌خواهد.

بی‌خیال کتاب نیامده

می‌رود سراغ باقی کتاب‌ها.

وراندازش می‌کنم

-این عادتم نیست-

قدش را

موهای جوگندمی روی شقیقه‌هایش را

رنگ چشم‌هایش را

و لبخندش را

همه‌شان همان است که باید باشد.

ترانه شیدا شدم شهرام ناظری را می‌آورم.

طنینش که در فضای دارکوب می‌پیچد چشمانم را آهسته می‌بندم.

من عاشق این ترانه‌ام.

با صدای ناظری چشم باز می‌کنم از هم.

پیدا شدم پیدا شدم

پیدای ناپیدا شدم

شیدا شیدا شیدا شدم

پشت به من و رو به قفسه ایستاده است و زمستان اخوان را ورق می‌زند

من او بُدم من او شدم

با او بُدم بی‌او شدم

در عشق او چون او شدم

زین رو چنین بی‌سو شدم

در عشق او چون او شدم

چون او چون او چون او شدم

دست می‌گذارم رو لبانم نکند ناگهان آواز شیدایی‌ام عالمگیر شود

-منی که عادت دارم ترانه‌های محبوبم را بلند بلند زمزمه کنم-

سر که برمی‌گرداند نگاهم را می‌دزدم از قامتش و خودم را به آن راه می‌زنم.

اسپرسوی محبوبش را که می‌گذارم روی پیشخوان

با چشم‌هایش تشکر می‌کند.

زیر لب اخوان را زمزمه می‌کند.

روی صندلیم می‌نشینم و گوش تیز می‌کنم تا بشنوم نجوایش را .

"آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سردِنمناکش

باغ بی‌برگی

تنهاست با سکوت پاک غمناکش"

دلم هری می‌ریزد پایین.

دارکوب باشد و

بوی خوش قهوه بپیچد در هوا و

حرف از پاییز باشد و

ناظری شیدایی‌ات را فریاد بزند و

او هم باشد

زمان را متوقف می‌کنم.

 

 

 

مورخ ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin