کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

قبل از ورود از پشت شیشه های تمیز دارکوب

-که خودم اول صبح برقشان انداخته‌ام-نگاهی به داخل می‌اندازد.

در همان نگاه اول توجه‌م را جلب می‌کند.

نه ظاهرش

چشم‌هایش جذبم می‌کند

که غمگین است و عاشق انگار.

در همان نظر اول متوجه می‌شوی که با همه فرق می‌کند.

با صدای دیلینگ دیلینگ,بالا را نگاه می‌کند و همزمان با لبخندی کم‌رنگ به من و زنگوله سلام می‌دهد.

دنبال هنر در گذر زمانِ هلن گاردن است.

به سمت قفسه هنر راهنمایی‌اش می‌کنم.

می‌گردد اما پیدایش نمی‌کند

-تازه وارد است خوب-

کتاب را برایش می‌آورم

کتاب سنگین است و دستانش پر-تخته شاسی و کاغذهای سفید و سیاه قلم خورده‌ی طراحی-

پیشنهاد می‌دهم وسایلش را روی صندلی کافه بگذارد.

کافه را ندیده انگار موقع ورودش

می‌گوید چه جالب اینجا کتاب‌فروشی‌ست یا کافه.

می‌گویم اینجا کافه‌کتاب دارکوب است.

سری تکان می‌دهد و می‌گوید:

کافه‌کتاب!

خوب است فکر پشتش دارد

نه مثل کافه پردود است و

نه مثل کتاب‌فروشی خشک.

از تعریفش خوشم می‌آید.

چون اولین بارش است

برای لحظه‌ای آرامش

یک دم‌نوش نعنا مهمانش می‌کنم.

نمی‌دانم عطر نعناست یا ترانه شمال رضا یزدانی که ‌با خود می‌بردش

"بیا بازم مثِ قدیم با همدیگه بریم شمال

دلم گرفته راضیم به این خیالای محال

منو ببر تا آخرِ جاده چالوس برم

تا شیشه‌ی باروونیِ خیس اتوبوس ببرم

تا جای پات رو ماسه‌ی داغ متل قو ببرم

تا آخرین دلهره‌ی نگاه آهو ببرم

منو ببر تا گم شدن تو اون چشای بی قرار

تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریاکنار

دلم پره بیا بازم با همدیه بریم سفر

جای ما اونجا خالیه منو ببر منو ببر

یه عمر جاده شمال منتظر عبور ماست

نمی‌دونه یکی از اون دوتا قناری بی‌صداست"

به حال خودش می‌گذارمش اما می‌بینم قطره‌ای را که می‌چکد از گوشه چشمش.

می‌فهممش که مثل خودم خاطره‌باز است.

وقت رفتن می‌گوید:

اینجا را دوست دارم آرامش دارد بازهم منتظرم باش دوست

و یکی از دکمه‌های بیشمار کیفش جا خوش می‌کند در قفسه یادگار‌ی‌های دارکوب.

مورخ ۱۳۸٩/٥/۱۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin