کافه‌کتاب دارکوب

از آدم‌ها قصه می‌سازم برای خودم

 

صبح خوبی نداشتم.

با خستگی از خواب بیدار شدم.

سر میز صبحانه مامان جوری که انگار می‌دانست قرار است بگویم نه!

گفت قرار سفر گذاشته‌اند.

گفت هوا خنک‌تر شده و اگر دوست دارم من هم...

بی‌معطلی قبول می‌کنم و بلند می‌شوم تا نگاه پرسشگر مامان مجبورم نکند که بگویم

خسته‌ام

می‌خواهم چند روزی برای خودم باشم.

منی که عشق دارکوب نگذاشته بود چند وقتی به سفر بروم.

-گفتم که بگویم دارکوب چند روزی بسته خواهد بود موقتا البته

گفتم که اگر آمدی و دیدی کرکره را پایین کشیده‌ام وسط روز,نگران نشوی-

مامان و الناز برای سفر آماده می‌شوند و من نیز.

چه بردارم؟

آها فهمیدم

"سه‌کتاب" اخوان را و

دفتر کافه‌کتاب را و

چند عدد روان‌نویس و

یک عالمه موسیقی

می گویم

من آماده‌ام

 

مورخ ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ امضا ساناز صلح‌دوست نظرات ()


Design By : Pars Skin