آدم عجیبی است!

 

آدم عجیبی است!

ساکت و متفکر با چشمانی که مجذوبت می‌کند.

اغلب روزهایش را اینجا سپری می‌کند.

آرام می‌آید طوری که گاهی حتی زنگوله بالای در هم صدا نمی‌کند.

خواستگاه‌اش قفسه کتابهای فلسفه است.

بعد از نگاهی اجمالی تاریخ فلسفه ویل دورانت را بر می‌دارد و با خواندن همان چند صفحه اول انتخابش می کند.

می‌آید پشت پیش‌خوان بلوطی دارکوب می‌نشیند.

با همان لبخند محجوب و شیرین همیشگی سلام می‌کند.

چاشنی کتاب‌خواندنش قهوه‌ایست

تلخ و غلیظ.

کم حرف می‌زند.

اگر هم چیزی بگوید یا در مورد کتابی است که می‌خواند و تشکر از طعم قهوه,

یا تعریف از صدای فرمان فتحعلیان که گاهی می‌پیچد در سکوت دارکوب.

نمی‌دانم به چه فکر می‌کند که ناگهان می‌پرسد:

"چرا کافه‌کتاب دارکوب؟"

تا پیش از این خودم هم فکر نکرده بودم چرا دارکوب؟

شاید چون خوشم می‌آید از واج‌آرایی "ک" های پشت سر هم;

با این حال دستپاچه می‌گویم:

"دارکوب,چون آدم‌های اینجا هم به برگ‌های کتاب نوک می‌زنند برای رسیدن به چیزی که در جستجویش هستند".

خنده اش می‌گیرد از استدلال سرهم‌بندی شده‌ام.

بازهم زل می‌زند به برگ‌های کتاب تازه‌اش و قهوه‌اش را مزمزه می‌کند.

نگاهش می‌کنم;

ساکت  است و متفکر.

می‌روم سراغ کتاب‌هایم و صلح ابدی را زمزمه می‌کنم با فتحعلیان

بخشایش دست" تو  "

          مرهم دل " من " شد

حرف شب و روز " من "

                 از عشق " تو " گفتن شد

آهنگ نگاه " تو "

                       شد زمزمه رو لبهام

ای عشق بخون با " من "

                             تو خلوت این شبهام

 

 

 

 

سین.صاد

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دستهاي آبي

وقتي به خلوت دريا پناه ميبري آرامش نسيم بر لبانت طعم مهرباني را بوسه خواهد زد و صداي باد با آب هم آغوشي رويا را شعله ور خواهد كرد در بلنداي درختي كه به دريا خيره شده داركوب قصه گو زندگي خود را حكاكي ميكند و جرعه اي اعتماد لازم است تا از درخت بالا روي تا تكه اي از آسمان زندگي را لمس كني

زهرا جون

هرکتاب راهی است راهی که از دستان پرمهر تو آغاز میشود.... ساناز یادته این جمله؟؟؟ هنوز دارمش هر روز میخونمش....[ماچ]

زهرا

خیلی زیبا نوشته بودی[لبخند] آفرییییییییییییییییییییین[دست] [گل][ماچ][بغل][قلب]

یاکریم

سلام مبارکه منم می خوام من خیلی کتاب دوسسسسسسسسسسسسس دارم

یاکریم

کاش حقیقی بشود... دلم کافه کتاب خواست کافه کتاب با طعم قهوه یه میز بلوطی کنار پنجره ای که همیشه دلش بارانی و خیس است و ساعتی که هیچ وقت زمان ِ رفتن را نشان ندهد ...

نیلو

ساناز سری به این ادرس بزن...لینکش کن...بدرد بوخوره!http://www.jireyeketab.com/MLists/MListsF/ListTir89.asp

هلیا

زبون درازی رو از ادمای عجیب خوشم نمیاد از اینایی که سعی میکنن نشون بدن چیزه دیگه ای هستن همش دوست دارن بشینن غصه بخورن یا ادعای دانایی کنن

اسحاق مافی

سلام دوست عزیز بزودی کار طراحی رو برای شما شروع میکنم و بعد از آماده شدن کار بهتون خبر میدم . موفق باشید , مدیر سایت Dezin.ir

سید مجیب

دارکوب,چون آدم‌های اینجا هم به برگ‌های کتاب نوک می‌زنند برای رسیدن به چیزی که در جستجویش هستند [گل]