در آغاز هیچ نبود. کلمه بود، و آن کلمه خدا بود.*

یه روزی یک جایی از زندگی، هر کسی ممکن است برسد به حرف شفیعی کدکنی و از دلش ای کاش برآید که می‌توانست وطنش را هم‌چون بنفشه‌ها همراه خویش ببرد هرکجا که خواست. و برای آدمی در غربت، وطن فقط آن محدوده‌ی جغرافیایی محصور در مرزها نیست. وطن آدمی تمام روزها، بوها، رنگ‌ها، مزه‌ها، شیرینی خنده‌ها، شادی چشم‌ها، تلخی حرف‌ها، صداهای آشنا و حتا تمام آن چیزهای ناخوشایندی‌ست که شاید در ناپیداترین نقطه‌ی زمین دلت برایشان تنگ شود.

تنها چیزی که احتمالن نجاتت خواهد داد ساختن دنیای کوچکی توی چاردیواری اتاقت باشد که به وقتِ لزوم، بوی خانه را برایت زنده کند.

و من در سردترین کشور حسی دنیا، بدون بو و رنگ و طعمی آشنا، دارکوب را دارم تا ققنوس‌وار به دادم برسد.

حتا این‌جا هم می‌شود بی‌زبان مشترک از آدم‌ها قصه ساخت و این جذاب‌ترین بخش زندگیست، که میدانی هرکسی یک ماجرای جذاب توی زندگیش دارد که می‌تواند برایت تعریف کند و تو با کلماتت بازگوش کنی و خیالت راحت باشد که به تعداد تک‌تک آدم‌های روی زمین، قصه هست برای گفتن.

این‌بار اما نمی‌خواهم با این جمله که " این کافه کتاب مجازی‌ست" قصه‌هام را شروع کنم.

در را که باز کنی، صدای زنگوله که گم شود توی نوای ساز فرید فرجاد که " طاقتم ده" را روی قلب کافه‌کتاب‌چی آرشه می‌کشد، من را می‌بینی که سرم را بلند می‌کنم از انبوه کاغذ‌های پخش شده روی میز و با لبخندی گرم سلامت می‌کنم. و شاید ندانی که همان لحظه در حال نوشتنت هستم.


*سرود آفرینش/ علی شریعتی




/ 1 نظر / 29 بازدید