چشم‌خوان

 

 

 

لیست کتاب‌های‌ش را می‌گذارد روی میزم.

خسته‌ و کلافه از کار و گرمای این روزها

سرم را بالا نمی‌آورم.

همان‌طور که سیاهه‌ی سفارشات را تکمیل می‌کنم

می گویم می‌تواند"حیدربابایه سلام" شهریار را

بین شاعران معاصرِ قفسه‌های دیواری پیدا کند.

بعد از چند لحظه که همان‌جا می‌ایستد

سرم را بالا می‌آورم

و به نشانه سوال تکان می‌دهم.

دوباره برگه را می‌دهد دست‌م

و به اسم کتاب‌ها اشاره می‌کند.

تعجب را از چشم‌های‌م می‌خواند.

با اشاره حالی‌ام می‌کند ناشنواست.

تا قفسه‌های دیواری همراهی‌ش می‌کنم.

برای تشکر لبخندی تحویل‌م می‌دهد و

 با صدایی نامفهوم و اشاره‌هایی واضح

عذرخواهی می‌کند که مزاحم کارم شده.

شرمنده به چشم‌های‌ش نگاه می‌کنم و با حرکت آهسته‌ی لب‌ها

توضیح می‌دهم که کارم همین است

و برمی‌گردم پشت میزم.

چرخی می‌زند توی دارکوب.

می‌نشیند پشت پیشخوان و همراه مزمزه کردن شربت نعنا و لیمو

کتاب‌های انتخابی‌ش را ورق می‌زند.

غرق‌م در صدای آیدا و همراه‌ش زمزمه می‌کنم که متوجه نگاهش می‌شوم.

می‌پرسد چه می‌خوانم.

می‌گویم همراه آیدا سرکیسیان

اشعار شاملو را زمزمه می‌کنم از آلبوم "آفتاب‌های همیشه".

می‌گوید برای‌ش بنویس‌م.

می‌گوید لب‌خوانی‌اش خوب نیست.

هرچند صدای شیرین آیدا را نمی‌شود جا داد بین کلمات

اما حرف‌های شاملو را مینویسم برای‌ش:

" یله

بر نازکای چمن رها شده باشی,

پا در خنکای شوخ چشمه‌ای و

زنجره

زنجیره‌ی بلورین صدای‌ش را ببافد.

در تجردِ شب

واپسین وحشتِ جانت

نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد؛

غم سنگینت

تلخ‌ی ساقه‌ی علف‌ی که به دندان می‌فشری.

همچون حباب‌ی ناپایدار

تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی

و رویینه

به جادویی که اسفندیار.

مسیرِ سوزانِ شهاب‌ی

خطِ رحیل بر چشم‌ت زند

و ایمن‌تر کنج گمان‌ت

به خیالِ سستِ یک‌ی تلنگر

آبگینه‌ی عمرت خاموش

در هم شکند."

می‌خواند و نگاه‌‌م می‌کند و

انگار که توی چشم‌های من شنیده باشد صدای آیدا را,

می‌گوید شنیدنی‌ بود.

هرچند گوش‌هایش از نعمت شنیدن محروم است و لب‌خوانی‌اش ضعیف

اما حتم دارم

خودش هم خوب می‌داند

چشم‌خوانی‌اش حرف ندارد.

 

 

 

/ 18 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راشل

بعد از مدتها اومدم به این کافه...این شربت تو این هوا میچسبه.

احمد

بانو بیا دارکوب رو راه بنداز قول می دم مشتری باشم...

سانااااااااااااااااااااااااااااز ....نیستی چقدر !!! دلم تنگ شده برات خانومی[گل][گل]

مرجان

ساناز اینطوری که نمی شه که هروقت ما نیستیم تو اینجایی و هروقت برمی گردیم تو رفتی...اینطوری که نمی شه. بیا دیگه رفیق قدیمی.......

مرجان

همین الان لینکمو این گوشه دیدم. این آدرس هک شده عزیز...آدرس جدید رو وارد کن!

بیوطن

خیلی دنبالتون گشتم ... اگه از ما رنجیدید دیگه نیایم

Hamid Minab

سلام [گل] كاش همه چشم خوان بودند اما پر از احساس انان كه توانايي دارند خِرد ندارند اما اناني كه چشم خوانند خِرد كه هيچ معرفتشان از انان بيشتر است و تكليف انان چيست كه انچنان مغرور و خودخواه هستند كه جواب سلام خدا را هم نميدهند خيلي استفاده كردم و خوشحال شدم[لبخند] اگه دوست داشتي به كلبه محقر من هم سري بزن و خوشحالم كن با اوامرتان[خداحافظ] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]نثارت

marjan

انگار عادتمان شده که بیاییم و از روزهای خوب بگوییم و دل تنگی شان که ماند برایمان...توگویی گرد مرگ پاشیده اند روی این بلاگستان... اما دستهایمان که میتواند هنوز معجزه کند سانازی....نه؟! تو بگو...تو که کافه چیه مهربان همیشه خودمی!