رویاهای کاغذی من...‏

 

 

 

هیچ‌‌وقت برای خرید کتاب نمی‌آید.

به گفته‌ی خودش

دارکوب را به خاطر موسیقی و دم‌نوش‌هایش انتخاب کرده.

با روزنامه‌ی روز وارد می‌شود همیشه؛

حوالی ساعت ده-ده و نیم.

می‌گوید خلوتِ صبح‌های دارکوب جان می‌دهد برای روزنامه خواندن و دم‌نوش نوشیدن.

هر روز دو سه ساعتی مهمان دارکوب است و بعد می‌رود پی زندگی‌ش.

دیگر شده یکی از ملزومات دارکوب انگار,

با مشتری‌های دائمی سلام و احوال‌پرسی دارد.

گاهی که خبرهای خوب روزنامه‌اش تمام می‌شود یا از نشستن خسته

از پشت پیش‌خوان بلند می‌شود و چرخی می‌زند بین قفسه‌ها.

به جوان‌ترها کتاب معرفی می‌کند

با هم‌سن و سال‌هایش گپی می‌‌زند و

دست آخر اگر دارکوب شلوغ نباشد

کتابی بر‌می‌دارد و می‌دهد دستم و می‌گوید

بخوان برای‌م.

این آخری نادر ابراهیمی بود گمان‌م

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم.

یادم نیست چندبار تا به حال این کتاب را خوانده ام برای‌ش

-شاید به تعداد روزهایی که دل‌تنگ بوده-

اما می‌دان‌م

نه من از خواندن‌ش خسته می‌شوم

نه او از شنیدن‌ش دل‌زده.

هربار که خواندن کتاب تمام می شود

نگاه‌م می کند و می‌گوید

توی چشم‌های تو

دنبال جوانی می‌گردم که روزگاری

تمام آرزوی‌ش را ریخت پای رویاهای کاغذی‌اش.

و من

هر روز

توی نگاه او

عمری را می بینم

که چه مشتاق

در پی رویاهای کاغذی گذشت و لحظه‌ای پشیمان نبود.

/ 14 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mleeta

بنشینی توی دارکوب، جلال بخوانی، بروی به قدیم ها، به سادگی تهران قدیم، به پل چوب، خانی آباد، اصلا همین فردوسی خودمان... بروی به روزهایی که شهر همه اش یک دست بود؛ حتا آدم هایش.

marjan

من دانستم تو نیز خواهی دانست که زمان جاودانه بودن همه چیز را نفی میکند... اینک سرنوشت سرافرازی ازلی خویش را فریاد میزند...شاید ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بوده ایم...نمی دانم... بانو کافه ات بهانه مشتری های سابقش را نمیگیرد آیا؟!! دم نوش های نعنایت در این باد سرد پاییزی هنوز هم طعم تیز سابق را دارد؟

....

چه رویاهای قشنگی...

....

اوهوم... چرا که نه...

دریا

سلام بانو خوش به حال شما با ان بهشت کوچکتان! خواهشی دارم این آهنگ بلاگتان خیلی زیباست ، برای ان که بتوانم دانلودش کنم راهی هست؟ من وبلاگ ندارم برای گوشی موبایل و گوش دادن می خواهم. سپاس فراوان.

دریا

تشکر فراوان بابت پاسخ!!

........

سه نقطه گرفتاری دارد دیگر... چه حرفها که در همین سه نقطه پنهان شده اند...

نفس

من همیشه وقتی میخوام صفحه ی دارکوب ساناز بانو رو باز کنم چشامو میبندم شاید... ولی بازم میبینم نوشته: هیچ وقت برای خرید کتاب نمی آمد!!! هوم![افسوس]

سرلوحه

این کافه متصدی ندارد؟؟؟؟؟؟ دل مان لک زده برای یک دم نوشِ گرم - از آن هایی که حرارت شان تا بالا بالا می رود- در این زمستانِ سردِ سوزان. یکی جواب بدهد؛ من مشتری نیستم، یک چیزی این جا، همین گوشه جا گذاشته ام؛ یک بهانه است، کسی بهانه ام را بدهد، تا دوباره بتوانم برگردم....

زهرا

سلام خانوم خانوما ... دلم یه دم نوش تازه و دو تا چشم مهربون می خواست اومدم اینجا ...هنوزم یه صندلی خالی داری برای یه دوست دور؟