00:00

فقط یک لحظه چشمم خورد به ساعت و جفت بود. چهارتا صفر پشت سر هم. می‌دانستم باید کاری کنم اما مغزم منجمد شده بود انگار. تا به خودم بجنبم شد 00:01 و همان موقع فهمیدم هر فکری را در جا باید عملی کرد تا وقتش نگذشته. مثل همین چند وقت پیش که در دارکوب تخته شده بود انگار. فقط در و دیوارش بود و تو که می‌رفتم پر از هیچ بود. یک هیچِ واقعی. همان‌جا بود که ترسیدم نکند دیگر از کتاب و پیشخوان بلوطی کافه و صندلی‌های لهستانی و قفسه‌ی یادگاری‌ها و زنگوله‌ی بالای در، خبری نباشد؟ که دیگر مشتری‌ها پا نگذارند داخل و با خودشان زندگی بیاورند؟ نکند دیگر نتوانم تعریف کنم از روزها، لحظه‌ها. که نتوانم قصه بسازم از آدم‌ها؟ فهمیدم دارکوب را شاید غبار گرفته باشد اما هست، به همان قوت، به همان کیفیت؛ که بعد از این همه، آخرِ از تمام خواسته‌ها بنویسم “دارکوب با تمام تشکیلاتش”. همان‌جوری که روزی توی سرم، توی قلبم، پیش چشم‌های شما ساختمش. هست و من هنوز چو جان دوست می‌دارمش.

شاید نه همان لحظه اما تا صفر، یک شد، دانستم داستان چیست. دارم دارکوب را بیدار می‌کنم.

آهاااااااااای

خبردار!

/ 1 نظر / 38 بازدید
bluehands

سلام. خوب کردی دوباره کرکره ها رو دادی بالا و آب و جارو کردی اینجا رو