خاطرات دارکوب-1


بوی قهوه می‌آمد.

فضا سرشار از شوق بود.

همیشه بوی تلخ قهوه را از نوشیدن آن بیشتر دوست می‌داشت.

فنجان قهوه را دو دستی میگرفت.

فنجان کوچک با خطوط رازگونه دستانش همراه میشد.

چشمانی داشت درشت با م‍ژگان بلند، در نگاهش هزاران راز بود.

شفافیت نگاهش دیدگان را شرمسار می‌کرد.

کَم می‌شد در نگاهش عمیق شد اما

در لحظه‌ای  گمشدن در نگاهش را تجربه کردن خواستگاه بودن بود.

قهوه را با لذتی چندین برابر می‌نوشید؛

مزمزه می‌کرد.

زندگی را در لحظه‌ی حال درک کرده بود ساده و روان بود با تمام دریافتش از هستی،

ساده و روان بود با هستی.

همسو بود.

آمده بود چیزی بیفزاید.

هرگاه وارد هر مکانی می‌شد

می‌توانستی درک کنی شادی پر شرشر بودنش را.

کاری نمیکرد؛

لبخند میزد؛

تنها لبخند میزد و ساده و بی آلایش با دیگران هم کلام میشد.

بیش از آنکه به قفسه های کتاب سرک بکشد به بودن با انسانها اهمیت می‌داد.

می‌گفت هر انسانی کتابی سیار است.

همه کتابها از بودن همین انسانها هستی یافته‌اند.

همیشه دارکوب را دوست داشت چون مهلتی بود برای بودن با انسانها





*راوی: دست‌های آبی(یا همان دست آبی خودمان)

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاکریم

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم بگذشته در آتش شب چون روزم[لبخند]

یاکریم

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم بگذشته در آتش شب چون روزم

یاکریم

به نظر من هم اشنا بود گمانم قبلا جايي گوشه هاش رو نوشته بودي شايد همينجا براي داركوب گفته بودي يادم نيست اما اشنا بود شايد هم در وبلاگ خودتون

هلـ ی‌ ـا

معلوم بود که نویسنده یا به قول خودتون روای عوض شده ! نمیدونم چی بگم راجب نوشته [متفکر]

عشقالگر

سلام... بوی قهوه همیشه از خاطره انگیز ترین بو هاست!!! دوس داشتی ÷یشم بیا[چشمک]

سلمی

سلام دوست دستهای آبی! خاطراتت پایدار[گل]

دستهای آبی

برای تویی که آشنای دلم هستی: دیدار ما در کوچه اقاقیها کنار درخت بلوط بلند به همراه هزاران صدای کوبش دارکوب که انعکاس عشق را در دره های دلهامان حکاکی میکند و حضور خورشید گواه ما که چشمهایمان زلالی کلمات را می جوید