یک روشنفکرنمای دوآتشه

 

از آن آدم‌های پرادای افاده‌ای‌ست;

از آن‌ها که با دست‌هایشان حرف می‌زنند.

رفتارش پرطمطراق و تصنعی‌ست.

حرف که می‌زند از هر 10 کلمه 9تایش فارسی نیست.

با اینکه رفتارش آزارم می‌دهد اما

به دیدن هر هفته‌اش عادت کرده‌ام.

خیلی کم,تنها می‌آید;

هر دفعه با دوستی,آشنایی.

با دارکوب پز می‌دهد به دوستانش

                                             -با پاتوقش-

با یک Hi Hony بلند حضورش را اعلام می‌کند.

همیشه هم همراهش را معرفی می‌کند به من با ذکر نسبت و افتخارات فامیلی‌اش.

به محض ورود همراهش را سمت قفسه سه‌ردیفه‌ی یادگاری‌ها هدایت می‌کند و کلی از حس نهفته و nostalgic اش حرف می‌زند.

خوراکش کتاب‌های فمنیستی و جامعه‌شناسی است.

از آن روشنفکرنماهای دوآتشه.

کتاب جامعه باز کارل پوپر را بر می‌دارد و شکل و شمایلش را برانداز می‌‌کند.

همانطور هندزفری در گوش به طرفم می‌آید چیزی زمزمه می‌کند

                                                  -یکی از ترانه های بریتنی‌ست گمانم_

می‌گوید ترانه‌های دارکوب دِمُده است,برای عهد بوق

آدم depress-با لهجه American خوانده شود ترجیحا و البته stress شدید روی حرفp-می‌شود بس که این ترانه‌های old-fashioned را گوش می‌دهد.

از کتاب سوال می‌کند.

همیشه این کار را می‌کند.

برایش توضیح می‌دهم که جامعه باز نظرات منتقدانه پوپر راجع به افلاطون,هگل و کارل مارکس است که آن‌ها را دشمنان جامعه باز می‌داند

با خودش تکرار می‌کند

افلاطون,هگل,کارل مارکس:دشمنان جامعه باز.

بعد مهمانش را به سمت پیشخوان به نوشیدن یک cappuccinoی خوش‌طعم و خوش‌عطر دعوت می‌کند.

کمی که از پیشخوان دور می‌شوم شروع می‌کند به سخنرانی راجع به The Open Society and It's Enemies و نقد می‌کند Plato,Hegel و Marx را و همدردی می‌کند با پوپر که چه دشمنان سرسختی دارد این جامعه باز.

تنهایش می‌گذارم تا در دنیایش خوش باشد برای خودش.

و فرو می‌روم در دنیای خودم و دل می‌دهم به صدای گرم همایون شجریان

 

نه بسته‌ام به کس دل

                             نه بسته کس به " من " دل

                                                                 چو تخته‌پاره بر موج 

                                                                                           رها رها رها "من"

ز"من" هرآنکه او دور

                       چو دل به سینه نزدیک

                                                 به "من" هر آنکه نزدیک

                                                                                 از او جدا جدا "من"

ستاره‌ها نهفتم

                     در آسمان ابری

                                         دلم گرفت ای دوست 

                                                                   هوای گریه با "من"هوای گریه با"من"

 

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دستهاي آبي

و دگر بار منم، شيخ دگر بار متولد ميشود تولدي نو براي عاشق شدن صداي دلينگ دلينگ زنگوله به صدا در مي آيد چهره اي زيبا با تبسم وارد ميشود از جا بلند ميشوم خودش است ...

دستهاي آبي

همه ميزهاي بلوط را باشكافهايي به جا كتابي تبديل كرده بود گويي داركوب غذاي روح را در شكافهاي شاخه هاي بلوط جا داده بود

یاکریم

می‌گوید ترانه‌های دارکوب دِمُده است,برای عهد بوق زیر چشمی نگاهش می کنم ابرویی بالا می اندازم و از سرلجبازی کودکانه بلندتر هم ترانه می شوم با همایون ز"من" هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک به "من" هر آنکه نزدیک از او جدا جدا "من" به قول "او" من لجبازم لج باز !

رها

سلام ساناز عزیز. تبریک می گم بابت راه اندازی اینجا. خواندنی است بسیار. از اول همه پست هات رو خوندم. [دست] تمیدوارم همیشه و در هر موقعیتی موفق باشی عزیزم.[گل]

دستهاي آبي

خاطرات داركوب-3 از در كه وارد شدم ديدمش اون كنج دنج و قشنگ پاتقش بود متوجه ورودم نشد چشماشو بسته بود دستاشو تو هم گره كرده بود غرق در افكارش بود يواش كنارش روي صندلي بلوط نشستم شيطنتم گل كرده بود يه دستمال كاغذي برداشتم گوله كردم كشيدم رو دستش مثل برق گرفته ها پريد فكر كرده بود حشره اي رو دستشه كلي خنديدم اولش عصباني شد اما وقتي من رو ديد گل از گلش شكفت دوستاي خوبي بوديم براي هم، بهش گفتم چيه كشتي هات غرق شده لبخند زد و گفت تو فكر بودم گفتم بابا فكرش نكن صد سال اولش سخته بعدش درست ميشه خنديد منتظر بودم كه چيزي بگه كمي مكث كرد انگار دنباله وا‍ژه اي ميگشت گفت داشتم تجسم ميكردم اگه دنيام تاريك بشه چطوري ميشه تعجب كردم ادامه داد من هر چي چيز بد تو دنياست با چشام جذبش ميكنم نگاهم به هر سويي ميره داشتم فكر ميكردم اگه خدا با عدل ما آدما رفتار كنه بايد خيلي زود من رو تو دنياي تاريكي غرق كنه زدم به لودگي گفتم پاشو پاشو يك قهوه توپ بيار بخوريم حالش ببريم رفت قهوه رو آورد بهش خنديدم و گفتم يادت رفته كه خدا عاشق ماست من كه فكر ميكنم اون دنيا هم به بهشت ميرم چون خدا دوستم داره مگه ميشه خدا با اين عزمت با اين همه بزرگ

دستهاي آبي

... با اين همه بزرگي من نا چيز رو نبخشه اما راست ميگفت اگه خدا با عدلش ميخواست رفتار كنه ...

ساناز صلح دوست

خطاب به دستهاي آبي: شما دوست خوبي هستيد مثل همان دوست عزيز كه پيشاپيش تبريك گفته حقيقي بودن داركوب را و وعده داده با يك سبد گل و يك كتاب به ديدن خواهد آمد در داركوب تشكر بابت نوشته هاتون و حضورتون

زهرا جون

ساناز جونم من اون روز رو میبینم و به اون روزی که گفتم ایمان دارم....[گل]

دستهاي آبي

خاطرات داركوب-4 ديگه كم كم داشت احساس ميكرد قسمتي از بودنش شده، هر روز بايد سري به داركوب ميزد انگار كه چيزي پيش داركوب جا گذاشته بود هر وقت به اونجا ميرفت از دنيا كنده ميشد انگار كه ريشه هايش تو زمين بود و خودش تو آسمون، همه آدمها پشت ميزهاي بلوط نوراني بودن، همشون بوي عشق ميدادن، بوي قهوه تلخ مست و ملنگش ميكرد وقتي وارد ميشد با خودش شادي حمل ميكرد نه اون وقتي لبخند اون همه آدم مهربون ميديد دلش به انسان بودنش شاد ميشد. پشت پيشخون لطافت مهر ورودش را خوشامد ميگفت تمام فضا پر بود از بودن، مثل هميشه دستشو تو تنگ فرو ميبرد و يه مشت اسمارتيس بر ميداشت بدون اينكه كسي توبيخش كنه. سر هر ميز كه ميرفت يك دونه اسمارتيس به هر نفر ميداد چقدر قدرت اين حركت زياد بود همه لبخند ميزدن به پيشخون نگاه ميكرد و شيطنت آميز ميخنديد بعد ميگفت بزن به حساب، حسابش پر پر بود به اندازه همه دنيا بدهكار لطف و محبت بود...

یاکریم

سلام مهربونم خوبی؟ یه یاکریم شاد و سرحال چه ترانه ای برای دارکوب بخونه ؟ دلم می خواد امروز با یه اواز شاد کافه کتاب رو غرق شادی و ارامش کنم [قلب]