من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند...*

یکشنبه‌ها، محض خاطر آدم‌های تنها، دارکوب را باز می‌کنم؛ محضِ آخر هفته‌های گرم و کشدار و بی‌کس؛ توی گرم‌ترین روز تابستانی که قصد تمام شدن ندارد، اما نسیم کم جانش که می‌پیچد توی گوشواره‌هام و مثل بادزنگ دیلینگ دیلینگ می‌کند زیرگوشم، حالم را جا می‌آورد.

برای خودم یک دمنوش نعنا فلفلی می‌سازم و رو به پنکه‌ی نقره‌ای که باد گرم را فوت می‌کند توی صورتم مشغول خواندن کتاب نیمه‌خوانده‌ای می‌شوم که هیج دل و دماغش را ندارم و انقد بی‌حواس می‌خوانمش که هر از چندگاهی باید برگردم به چند صفحه قبل تا ببینم داستان چه بوده که یادم نمی‌آید.

مشتری‌های یکشنبه اغلب برای کافه، سراغ دارکوب می‌آیند؛ دو نفری یا تنها با کتابی در دست و ساکت. پیرمرد اما انگار برای معاشرت و حرف زدن آمده. یک شیرقهوه سفارش می‌دهد و کنج دارکوب می‌نشیند با دستی زیرچانه و نگاهی خیره به آدم‌ها. از کنار میزش که رد می‌شوم می‌پرسد آهنگی که پخش می‌شود برای کجاست. می‌گویم براش که خودم و ترانه ایرانی هستیم. چشم‌هاش را ریز می‎کند و یک‌جورِ "فکرنمی‌کنم!"طوری می‌پرسد شرقی هستی؟ و من هم یک‌جورِ " مگه از رنگ و رو و حال و هوام معلوم نیست؟"طوری جواب می‌دهم یک شرقی اصل، و لبخندی تحویلش می‌دهم که یعنی بعله، ما به رگ و ریشه‌مان مفتخریم و با صدای بلند اعلامش می‌کنیم.

نزدیک‌های غروب هنوز روی همان صندلی نشسته و نگاهم می‌کند. می‌پرسم چیزی لازم ندارد؟ می‌گوید باید دیگر برود اما قبلش باید بهم بگوید که فکر نمی‌کند من یک شرقی اصیل باشم. میگوید محقق است و چهره شناسی خوانده و توی صورت من زنی از آمریکای شمالی میبیند. میگوید شاید خودم و والدینم و پدربزرگ و مادربزرگهام توی ایران بدنیا آمده و زندگی کرده باشیم اما ریشه ام را باید توی آمریکای شمالی جستجو کنم. قهوه را حساب میکند و میرود.

با یک حس جهان وطنی‌طور خودم را توی آینه ورانداز میکنم و فکر میکنم چه توجیهی هیجان انگیزتر از این، برای میل همیشگیم به سفر؟ که شاید هر بخش وجودم دلش هوای اجدادش را کرده باشد؟ هوم؟ از شوق مو به تنم سیخ می‌شود.

یادم می‌رود چیزی از مرد برای قفسه یادگاری‌ها بگیرم اما یک لنگه از گوشواره‌ی سرخپوستی که غزال روز آخر برایم آورده بود و شک ندارم توی ربط دادنم به آمریکای شمالی بی‌تاثیر نبوده را از گوشم درمی‌آورم تا یادی از این چهره‌شناس و حرف عجیبش توی دارکوب بماند و یک لنگه‌اش هم برای خودم که بوقت نسیم زیر گوشم دیلینگ دیلینگ کند و من باز شعر محبوبم را همراهش زمزمه کنم که

" به گمانم

بازرگانی

از همه‌ی بندرها و

خلیج‌ها

و بار اندازها

عبورم داده در سینه‌اش زمانی."**



*"... من یک لرِ بلوچِ کردِ فارسم

یک فارس‌زبانِ ترک

یک آفریقایی اروپایی استرالیایی آمریکاییِ آسیایی‌ام،

یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم"

شاملوی عزیز


**رویا شاه‌حسین‌زاده


/ 2 نظر / 34 بازدید
bluehands

حالا دیگر تو کوله بارت را بر دوش کشیده ای و پای در خیال خود نهاده ای بی آنکه یک قدم از ندیدنهایمان دورتر شوی کوچ کردی اما هنوز در نزدیکترین نقطه ایستاده ای و من هر روز نظارگر تو ام نمیدانم در کدام سوی ندیدهایمان ایستاده ای و چگونه به دنیای مینگری حتی نمیدانم نگاهات به چه زیبای خدا خیره میشود اما میدانم دلت آشیان آشناییهاست چقدر سکوتم پر هیاهوست برای کلام بازی با تو