بسته است

 

صبح خوبی نداشتم.

با خستگی از خواب بیدار شدم.

سر میز صبحانه مامان جوری که انگار می‌دانست قرار است بگویم نه!

گفت قرار سفر گذاشته‌اند.

گفت هوا خنک‌تر شده و اگر دوست دارم من هم...

بی‌معطلی قبول می‌کنم و بلند می‌شوم تا نگاه پرسشگر مامان مجبورم نکند که بگویم

خسته‌ام

می‌خواهم چند روزی برای خودم باشم.

منی که عشق دارکوب نگذاشته بود چند وقتی به سفر بروم.

-گفتم که بگویم دارکوب چند روزی بسته خواهد بود موقتا البته

گفتم که اگر آمدی و دیدی کرکره را پایین کشیده‌ام وسط روز,نگران نشوی-

مامان و الناز برای سفر آماده می‌شوند و من نیز.

چه بردارم؟

آها فهمیدم

"سه‌کتاب" اخوان را و

دفتر کافه‌کتاب را و

چند عدد روان‌نویس و

یک عالمه موسیقی

می گویم

من آماده‌ام

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
میلاد پرچی

سلام! سفر بخیر!... اما سوالی ذهنم را سخت می آزارد... نمیدانم... تا به حال فکر می کردم هر چه کاری را بی تکلف تر انجام دهم، صادقانه تر و شاید هم آسانتر باشد... من همانی بودم که در نوشته هایم... به خودم هم دارم کم کم شک می کنم... نکند اشتباه... ا متعجبم... شاید اشتباه فکر می کردم... ببخشید ناراحتتان کردم...

هلــ ‌ی ـا

سانی داری میری کجا ؟!؟!

زهرا

خوش باشی.......... خداحافظت........................................................................................................................

نوا

یه سر به من بزنید ممنون میشم.[لبخند]

هلــ ی ـا

[نیشخند] جای منم خالی کن دختره !!!!!!!!!!!!!!! نگفتی چه جوری میخوای منو بشناسی !! بگو دیگه میخوام بدونم[نیشخند]

یاکریم

حالا وقت بستن نبود باشد کافه کتاب چی پشت همین در بسته اتراق می کنم تا صبح آوازهایم کوچه را پر می کند امشب خیال خواب ندارم دل گرفته ام هوای باران و مهتاب و اوازهای تا به صبح دارد قراری نداریم هرچه از ذهن خسته ام بگذرد می خوانم از هرکه و هر کجا که بود دل ناماندگارم امشب هوای اواز دارد هوای نی لبک هوای سوووووووووووز

یاکریم

بگو تابستان امشب را به پاییز بدهد امشب هوای دلم هوای پاییز و برگ ریز و باران سوزناک است

هلــ ی ـا

تا الان چی گیرت اومده !!! دختر بد من که سر میزنم بهت !!!!!!!!![نیشخند] چرا میگی کمرنگ شدم [اوغ]

بانو بدون او

سلام بانو قدم رنجه کردید...عوض شده ام...دارم از پیله می آیم بیرون!