دوستش دارم بس که پر انرژی‌ست

 

شر و شور است!

سَری دارد پر سودا.

می‌آید و می‌خندد و شادی می‌آورد.

هر وقت می‌بینمش ناخودآگاه باز می‌شود صورتم و

لبخند می‌نشیند گوشه لبم.

دوستش دارم بس که پر انرژی‌ست

پر از زندگی.

همین که پا می‌گذراد داخل دارکوب

همزمان با دیلینگ دیلینگ زنگوله طلایی بالای در

سلام می کند;

سلامش هم شورانگیز است.

از همان قفسه اول انگشت سبابه‌اش را می‌گذارد روی کتابها و جلو می‌رود,

رد می‌شود از فلسفه و هنر و تاریخ و ادبیات و رمان

می‌ایستد روبروی قفسه دیواری

دست آخر هم رمانی برمی‌دارد.

رمان که نه داستان کوتاه

گمانم گوشواره تلخ آرمان آرین است.

این‌‌بار نمی‌گذارد شیر بریزم در قهوه‌اش.

طعم گس قهوه را با یک مشت اسمارتیز رنگی توی تنگ شیشه‌ای

که برای بچه های دارکوب گذاشته‌ام

شیرین می‌کند.

می‌نشند و باز می‌کند کتاب را.

هر یک کلمه که می‌خواند سرش را بلند می کند و حرفی می‌زند

از اتفاقاتی که برایش افتاده

کتاب‌هایی که خوانده

و آرزوهایش

گاهی هم همصدایی می‌کند با فرهاد و می‌زند زیر آواز

رستنی‌ها کم نیست

             " من "و" تو " کم بودیم

                       خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بوریم

گفتنی‌ها کم نیست

               " من "و" تو " کم گفتیم

                          مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم

فرهاد را که می‌خواند صدایش حزنی می‌گیرد که با ذاتش بی‌گانه است.

برای چند لحظه آن شیطنت,آن هیاهو محو می‌شود از مردمک شیطان چشم‌هایش;

بعد ناگهان دوباره آغاز می‌شود و

لبخند پهنی صورتش را پر می‌کند و

چشمانش می‌درخشد از برق زندگی.

قهوه‌اش که تمام می‌شود نوبت فال گرفتن است.

نه که خرافاتی باشد,نه

با این کارش می‌خندد به زندگی.

فال می‌گیرد

برای من,

برای خودش

و بعد با همان سرو صدایی که آمده بود

می‌رود و

دارکوب دوباره ساکت می‌شود.

خیره می‌مانم همیشه

به مسیر رفتنش.

 

 

 

*با نوشتن این پست دلم گرفت

 

/ 17 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ا.ل.ه.ا.م کریمی

یادم رفت...بگم ابر شلوار پوش مایاکوفسکی رو بخون...عاشق مایاکوفسکی ام...به فضای تو هم نزدیکه کتابی که گفته بودی رو نخوندم...اما می خونمش..سپاس داره از اینجا خوشم میاد

یاکریم

یاکریمی که ببارد و بخواند و ... می ترسم با این حال و هوای ابری تنها من و تو بمانیم و کافه و کتاب و قهوه تلخ از قفس این بار می نویسم شاید با نوای دلم همراهی کنی بانو

یاکریم

باشد نوشتم نوشتنم که به درد نمی خورد شاید خواندنم به درد خورد

یاکریم

نگفتی آوازم را پسندیدی یا نه ؟

هلیا

اره 4 دی ماه 68 !!!!! این نوشته رو دوست داشتم تونستم تجسمش کنم !!!!!!!!!! اسمارتیزشو بیشتر[نیشخند]

برنا

سلام. چه کافه ای داریا. مام مشتری:) کافی من یه اسپرسو لطفا. خیلی خوشحال شدم که کسی پیدا شد از کرج که احتمالا تا حالا ندیدمش ولی قراره کافم بیاد :) دلتم نگیره. آدما میان و میرن. اصلا انگاری کارشون همینه. اومدن و رفتن. شاید بالای در کافه کرج یه زنگوله ی طلایی هم بزارم. تا حالا فکر نکرده بودم بهش :)

نیلو

میگذره این نمره ها هم...یه چیزایی بهتر از این میمونه به اسمه خاطره! فقط اندیشه و نگارش و ادبیات امد! اون یکیا کجان؟ نیازاده...نصیری

توحید

وبلاگ خوبی دارین دوستان[گل]

ساناز صلح دوست

خطاب به تمام دوستان بلاگفایی: نمی دانم ایراد از سیستم من است که صفحه نظرات بلاگفا را باز نمی کند یا این هم از بازی های خود بلاگفاست از آن جای که اکثر همسایگان مجازی ام در بلاگفا خانه دارند لذا بدین وسیله به اطلاع می رسانم که اگر چنانچه جوابی نمی دهم به کامنتها تقصیر از بلاگفا است نه بنده جواب های اضطراری را میل زدم

دستهاي آبي

خاطرات داركوب براي نوشيدن طعم كلمات صداي دلنيگ دلينگ زنگوله طلايي كافه داركوب را به صدا در مي آورد گويي مزه مزه ميكرد بودن را، هست شدن را، به تنگ اسمارتيسها نگاهي شوخ طبعانه ميكرد و كلاه از سر به زير مي آورد تعظيمي به بلندي همت مهر داشت براي ورود، صداي هياهويي ناب شنيدني بود آرام و پر هجان بود در درون، نورها را نوازش ميكرد با نگاهش، از هر قفسه نوري رنگي عطر فضا را بهاري ميكرد آدمهاي دور و نزديك را به مهماني لبخندش فرا ميخواند حكايتش در سكوت صورتش موج دريايي مواج را رغم ميزد و مهربانانه بر صندلي چوبي بلوط تكه ميكرد ...