بفرماید کتاب!

 

 

 

 

پایم را که می‌گذارم داخل

صدای زنگوله تن‌م را می‌لرزاند.

انگار یک مشت خاطره

از روزهایی نه چندان دور

می‌خورد توی صورت‌م.

ریه‌هایم را پر می‌کنم از بوی کتاب.

عطر کتاب که می‌پیچد توی مغزم

تن‌م مورمور می‌شود از شوق.

این چند وقت که دور بودم از دارکوب

انگار اصلن نفس نکشیده‌ام.

این‌جا شادم

بیش از هر زمان دیگری.

همین‌ است که تا پا می‌گذارم بین قفسه‌ها

دل‌م می‌خواهد

برقص‌م اصلن

بین این دنیای کاغذی.

فرید فرجاد می‌گزارم و مست

می‌چرخ‌م دور دارکوب.

می‌روم پشت پیش‌خوان.

عطر پونه!

هووووم.

دل‌م هوای دم‌نوش پونه می‌کند.

برای رفتن نیامدم.

آمدم بگویم

من این‌جا زنده‌ترم انگار!

بین کتاب‌هایم

با دم‌نوش‌هایم

کنار تک‌تک مشتری‌ها.

آمدم بگویم

دارکوب راه افتاد دوباره مثل سابق.

آمدم بگویم

بفرمایید کتاب.

 

 

 

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
NasibeH

[لبخند][گل] مردیم بس آمدیم و صاحب خانه نبود ..

نفس

منم سلام وااااای بالاخره صاحب خانه اومد [لبخند] من فعلا ذوق کردم ... آخه تا با کافه آشنا شدم غبار سکوت همچین نشست که گفتم: چه پاقدمی ...

نفس

[گل][گل]

مريم

سلام سلام كافه چي چطوري؟ لطفنه ادرس وبلاگ جديد منو جاي اون قبليه بزن پشت شيشه تنكيو سو ماچ ... بوس بوس

زخم شانه حوا (مرجان- از تبار...)

سلام عزیزم. با "زخم شانه حوا"‌دوباره برگشتم...... بیا که دلم برای تمام روزهای نبوده مان نگ است.

بانوی تو

سلاااام و نور مگر می شود با کافه ات و خودت قهر باشم؟ حتی از گفتنش بغضم می گیرد...تازه آمده ام...سر روی زانوانت بگذارم و...خواهری کنیم برای هم...بیایم؟

...

سلام کتاب می خواهم...یک کتاب که روحم را درگیر کند مدت ها...

زنی د ر دور دست

چه حال قشنگیه..بین اینهمه کتاب غرق شدن..بین اینهمه حروف انگار دوره ات کرده باشن..